فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
مَ.ن - اقلیم ِ احساس قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

 


 

یادم نیست چطور با هم دوست شدیم. شاید مثل همیشه این من بوده ام که سلام کرده ام و گفته بودم میای با هم بازی کنیم؟ و هر روز این بازی کردن ها ادامه داشت تا شدیم دوست صمیمی. این که من همیشه همه جا پا پیش گذاشته ام حس خوبی ست. حس این که حالا یک دوستی چند ساله ی عمیق بین ماست. خلاصه داشتم می گفتم به گمانم شاید گوشه ای ایستاده بودم و به محله ی جدیدمان نگاه می کردم تا این که او را دیده ام و سلام کرده ام و و و ... همیشه تو قهر کردن هایمان کوتاه می آمدم که مبادا دیگر نخواهد با من دوست باشد. اولین دوست بچگی هایم بود. بیشتر اوقات ترس از دست دادنش باعث می شد هرچیزی که او می گوید همان بشود. همان هم می شد راستش.چقدر خاطره داریم. از فرار های بعد از ظهرها بگیر تا هفت سنگ و خاله بازی و مشق نوشتن های توی حیاط ما تاااااااااا می رسید به اضطراب شب کنکور و دلداری دادن هایمان به همدیگر. کلاس اول را با هم ثبت نام کردیم. وقتی مدرسه ها باز شد تمام دغدغه یمان همین بود که نکند پیش هم نباشیم و همان هم شد. من یکی که با گریه هایم کل مدرسه را گذاشته بودم روی سرم. همه فکر می کردند مثل تمام کلاس اولی ها برای اینکه مامانم کنارم نیست گریه می کنم. این ماجرا و اضطراب با هم بودن 12 سال ادامه داشت تا خود دانشگاه. آنجا دیگر مسیرمان کاملا جدا شد. دلم برایش تنگ می شد و مجبور بودم به روی خودم نیاورم. دیگر مثل گذشته ها همدیگر را خیلی نمی دیدیم شاید هفته ای یک بار آن هم فقط در حد چند دقیقه. صمیمیت زیادی بینمان نبود. اما دوستی یمان خیلی عمیق بود. دوست داشتنی بود. این همه سال کنار هم بودیم و می خواستیم عمیق نباشد؟

حالا که چشمانم را باز کرده ام، می بینم دخترکم شمع تولد یکسالگی اش را فوت می کند و او چند روزی ست که مادر شده.

 



+ 9:2 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

270

چهارشنبه 95/4/9


این همه مدت دفتر نوشته هایم را دنبال خودم می کشیدم و اصلا به روی خودم نمی آوردم که خیلی وقت است حتا نگاهش هم نکرده ام. بعد از مدت ها دلم خواست که آهنگ وبلاگم را بشنوم. یک حسی توی دلم فرو ریخت ... دستانم روی صفحه کلید لغزید ... دوباره شروع کردم به نوشتن ... می نویسم. .. دوباره می نویسم. همین.

 



+ 11:30 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

میشه...؟

پنج شنبه 94/12/6

آشپزخانه همیشه پناهگاه خوبی ست برای پنهان شدن. برای پنهانی اشک ریختن. مهمانی دادن هم بهانه ی خوبی بود که از صبح تا شب خودم را پنهان کنم. هی قرمه سبزی را بچشم و اشک بریزم. برنج پاک کنم و اشک بریزم. می توانستم گریه نکنم؟ دلم گرفته بود. می توانستم به تو بگویم دلم از چه گرفته؟ نه. بعضی وقت ها تو هم نمی توانی آرامم کنی حتا. تنها باید بروم بنشینم یک گوشه و هی اشک بریزم و از جعبه ی دستمال کاغذی دستمال بردارم تا خودم هم به اندازه ی همان دستمال ها مچاله شوم. بعضی وقت ها بعضی چیزها خیلی دردناک می شوند. آنقدر که آدم دلش می خواهد برود. برود یک گوشه بنشیند و انقدر اشک بریزد تا تمام شود. همین طور هم شده بود. همان بعضی چیزها انقدر دردناک و تلخ و زجرآور شده بودند که دلم می خواست بروم یک گوشه بنشینم و انقدر گریه کنم تا تمام شوم. نمی توانستم حرف بزنم. نمی توانستم بگویم نمی دانم تا کی باید توی یک ترس و دلهره ی نامعلوم دست و پا بزنم. نمی توانم بگویم. خسته شده ام از بس دلیل گریه هایم را پرسیده ای و من هر بار طفره رفته ام. خسته شده ام از این دویدن های بی هدف. خسته شده ام از بس نگاه نگران تو را دیده ام و باز سکوت کرده ام. راستش از خیلی وقت پیش ها هر وقت که نگاهم کرده ای دلم خواسته بدون بغض، بدون آن که صدایم بلرزد و اشکم بچکد بگویم: میشه ....؟ اما می ترسم. می ترسم از جواب تو.

 

 



+ 8:44 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

264

شنبه 94/11/17

 

گاهی فکر می کردم اگر ننویسم می میرم از درد و حالا روزی هزار بار می میرم ...

 



+ 8:57 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

به مهر

دوشنبه 94/9/2

 

 

تمام وسایلم را جمع کرده ام تا صبح دنبالشان نگردم. از هیجان خوابم نمی برد. نمی دانم چه حسی ست که هر سال همین شب را باید تا صبح درگیرش باشم. حوصله ام نمی کشد پتویم را باز کنم. فضای اتاق خیلی سرد شده. هنوز بخاری روشن نیست. هوا کم کم روشن می شود و من صدای مامان را از فاصله ی خیلی دور می شنوم. دستانم گرم شده و توی خواب و بیدار پلک می زنم. نمی دانم ... انگار که کسی دلش برایم سوخته که پتو را تا روی سرم بالا کشییده. حتما از سرما مچاله شده بودم. هی مامان دارد صدایم می زند. آنقدر چشمانم گرم شده که اصلا دلم نمی خواهد از جایم تکان بخورم. می دانم که اگر پتو را کنار بزنم از هجوم هوای سرد دندان هایم به هم می خورند. از گوشه ی پتو ساعت را نگاه می کنم. اگر کمی دیگر بلند نشوم خیلی دیرم می شود. مامان معلوم نیست توی آشپزخانه چکار می کند. مثل همیشه. صدای همه چیز با هم یکی شده. صدای ظرف شستن مامان. صدای خروسی که تازه توی محله پیدایش شده. صدای قل قل کتری که همیشه بلند است و انگار همه وظیفه ی من می دانند که زیر گاز را کم کنم. این ساعت از صبح وضعیت صبحانه خوردنم نرمال نیست.  یا یک تکه نان هم از گلویم پایین نمی رود. یا دلم می خواهد تمام صبحانه های دنیا را یک جا بخورم. امروز هم از همان روز هایی ست که یک تکه نان هم از گلویم پایین نمی رود. مامان همه چیز را آماده کرده. از نان و پنیر و گردو بگیر تا کره و مربا و تخم مرغ عسلی. انگار فقط همین امروز را باید مفصل صبحانه بخورم.  هر چه می کنم به جز یک تکه نان از گلویم پایین نمی رود و این سفره ی صبحانه ی پر رنگ و لعاب هم اشتهایم را باز نمی کند. تکیه داده ام به یخچال و زل زده ام به سفره ی صبحانه. دارم پیش خودم فکر می کنم که نان سنگک را ببین آخر چطور دلت می آید که ... صدای زنگ از جا می پراندم کلافه می دوم این طرف و آن طرف. خوب شد وسایلم را آماده کرده بودم. اصلا نشد یک بار من بروم به دنبال او. چند بار خواستم به خودش بگویم که یک روز هم اگر دیرمان شد بگذار من فقط برای یک بار زنگ خانه ی شما را بزنم. نمی داند ک به دلم تا چقدر حسرت شده. از بس که همیشه بی برنامه و شلخته بوده ام اینطور می شود دیگر. بدو بدو کیفم را می اندازم روی شانه ام و چادر به سر با کفش های توی دستم می دوم تا پشت در. در را باز می کنم و با نگاهم به او می فهمانم که این وقت صبح نباید دستش را بگذارد روی زنگ. هزار بار به او فهمانده ام. توی کله اش فرو نمی رود که. او هم یک جوری نگاهم می کند که انگار بخواهد بگوید اگر چند ثانیه دیگر نمی آمدی می رفتم. نمی دانم چرا هیچ وقت نرفته. باز هم مثل همیشه من فقط سلام می کنم و او تا خود رسیدن فقط حرف می زند. هنوز هم نمی داند که هیچ وقت به حرف هایش گوش نداده ام.

زنگ می خورد. من هم با صدای بلند زنگ مدرسه ی رو به رویی از گذشته بیرون می پرم. دلم صدای شنیدن همان زنگ قدیمی را می خواهد. همان شیطنت های زنگ تفریح. همان یک لقمه نان و پنیر توی کیف مدرسه ام. دلم خیلی چیزها را می خواهد ... خیلی ...

 



+ 7:15 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

260

سه شنبه 94/8/19


یک کاغذ سفید و یک خودکار مشکی گذاشت جلوی من و تنها نگاهم کرد. از نگاهش فهمیدم که باید بنویسم. بدون هیچ حرفی. حس متهمی را داشتم که زیر نگاه آدم نفهمی توی یک اتاق تنگ ِ تاریک ِ نمور گیر افتاده و نمی دانم چطور می تواند خلاص شود. شروع کردم به نوشتن. اصلا برایم مهم نبود که چه می نویسم. شاید تنها برای سیاه کردن کاغذ خودکار را حرکت می دادم. باید خلاص می شدم. هر چند خودم هم می دانم که با نوشتن هم راحت نمی شوم. وقتی حرف هایم را خواند تازه دردسرهایم شروع شد. مرا گول زده بودند. تنها می خواستند به هدف خودشان برسند. با اینکه می دانم گول خورده ام و هر لحظه باید توی همین اتاق تنگ نمور تاریک منتظر مجازات باشم..اما ... امید رها شدن مرا رها نمی کند ...

 



+ 9:1 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

عنوان ندارد

شنبه 94/6/21

 

 

تا جایی که یادم می آید همیشه از کار کردن فرار می کردیم. بیشتر به بهانه ی درس. درس نمی خواندیم که. مامان هم می دانست. اما کاری به کارمان نداشت. خیلی کم می شد من غذا درست کنم. بعضی وقت ها هم ظرف ها را می شستم. از وقتی یادم می آید یا سرم توی کتاب بود یا اینترنت اگر خسته می شدم، تلویزیون! دیگر وقتی برای کمک کردن نمی ماند. حالا که فکر می کنم می بینم چقدر بی انصاف بودیم ما. می دانم که مامان چقدر خسته می شد و چیزی نمی گفت. اما بزرگ کردن بچه ها ... کارهای خانه ... خرید و و و ... تنهایی کار خیلی سختی ست. خیلی خیلی ... . حالا که زیادی خسته می شوم، یاد گرفته ام همان موقع خسته شدن هایم، همه چیز را رها کنم و چشمانم را ببندم. باز که کرده باشم، ایستاده باشم توی تراس، لیوان چای به دست و زل زده ام به جریان زندگی بیرون از خانه. صدای پرنده ها. عبور ماشین ها. قدم زدن رهگذری. صدای چرخ گوشت همسایه ... حالا هر کاری را با تمام خستگی هایم با ذوق انجام می دهم. هر کاری را انجام می دهم که چند دقیقه نزدیک آمدن های او بنشینم و فقط صدای چرخیدن کلید توی قفل را بشنوم. که ذوق کنم از آمدنش.

 

+ عکس از شیوا خادمی

 

 


+ 2:16 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر
دریافت کد گوشه نما