فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
حوض ِ نقاشی - اقلیم ِ احساس

حوض ِ نقاشی

شنبه 92/6/30

 

 

 

من هر بار می گویم تو می آیی. می آیی و می نشینی کنار من. برایت چای می ریزم. و می گویم شال گردنت تمام شد..ببین قشنگ شده؟ ذوق می کنی. بعد دستت را می گذاری زیر چانه ات و من برایت کلی حرف می زنم. هر بار که می گویم می دانم که می آیی بقیه می خندند. بقیه مسخره ام می کنند. داشتم می گفتم. می نشینی کنارم و من می گویم تا حالا گفته بودم من هیچ از تو نمی دانستم؟ نگفته بودم. نمی دانستم اگر چشمانت را ببینم دلم این گونه می شود. نمی دانستم سیاهی ِ دستان ِ تمشکی ات روزگارم را سیاه می کند. تنها می دانستم که بعد از هر بار دیدنت باید کلی ذوق کنم و مدام ته ِ دلم قند آب شود از دیدن ِ خنده هایت. همین چند روز پیش که نبودی دلم یهو دفتر نقاشی خواست. وقتی دفتر نقاشی های رنگی رنگی پهن شده کنار خیابان را دیدم، رفتم جلو و کودکانه ترینش را خریدم. تمام ِ مداد رنگی های ِ رنگ پریده ی ِ گذشته هایم را از توی جعبه ی وسایل اضافی ریختم  وسط اتاق. اول یک حوض کشیدم با دو تا ماهی ِ سرخ ِ شاد ِ شاد. ابر کشیدم و آسمان و ماه. نور ِ ماه افتاده روی آب و خانه ی ماهی ها را روشن کرده. مدام زل می زنند به چشمان یکدیگر و می خندند از ته ِ دل. من هم زل زدم به این خنده ها. حسودی ام شد. حسودی ام شد و تمام ِ صفحه را به یکباره سیاه کردم. بگذار یواشکی بگویم از وقتی که تو رفته ای من یک بار هم نخندیده ام. همش بغض و بغض و بغض و بغضی که مانده توی صدایم. که چنگ می زند این گلو را. می بینی؟ تو برگرد و کمی از عطر ِ لبخندهایت را بپاش توی ِ صورت ِ این مرده ی متحرک. زنده می شود. باور کن این مرده زنده می شود با هرم ِ نفس های ِ تو با عطر ِ لبخندهایت ... با ....برگرد..جان ِ من ... برگرد ... برمی گردی؟ خودم می دانم یواشکی آمده بودی. نه؟ همین آخرین بار. روی صندلی نشسته بودم توی ایوان. هم برای ِ خودم چای ریختم. هم برای ِ خودت. چای ِ هل و دارچین. لب به چای ِ خودم نزدم تا تو بیایی. کلی منتظرت نشستم. دیر کرده بودی. خودم را سرگرم کردم با کتاب. می دانستم می آیی. کتاب تمام شد و تو نیامدی. رفتم توی اتاق تا یک کتاب ِ دیگر بردارم و دوباره بیایم بنشینم توی ایوان. چشم به در ... منتظر تو. عینکم را گذاشتم کنار کتاب. روسریم را تا کرده بودم و گذاشته بودم روی صندلی. وقتی برگشتم هم روسری ام مچاله شده بود روی میز. هم عینکم روی کتاب بود. هم تمام ِ چای ِ استکان ِ من را خورده بودی. می دانستم که می آیی. آمده بودی. نبودم. رفته بودی. امروز هم توی ایوان منتظرت نشسته ام. می دانم که می آیی. کسی نیست که باور کند. می آیی نه؟

 + کاش همه چیز از رنگ ِ چشمان ِ مَ.ن پاک می شد و رنگ ِ چشمان ِ تو را می رفت.حتا دنیا.



 

 


+ 3:32 صبح نویسنده غزل ِ صداقت | نظر
دریافت کد گوشه نما