فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
تو - اقلیم ِ احساس
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

 

 

تو اول گفتی که دلت برایم تنگ شده. بعضی آدم ها بعضی چیزها را مدت ها توی دلشان نگه می دارند و زمانی به زبان می آوردند که تو اصلا انتظار شنیدنشان را نداری. وقتی می شنوی شوکه می شوی. دلت می خواهد چند روز فقط خودت را گم و گور کنی و توی سکوت مطلق بنشینی و به همان کلمه هایی فکر کنی که شنیده ای. من هم دلم تنگ شده بود. اما چیزی نگفتم. اصلا عادت ندارم وقتی که کنارم هستی حرفی بزنم. اصلا دلم نمی خواهد حرف بزنم. دوست دارم فقط بشنوم. وقتی که دور می شوی تمام وجودم می شود کلمه. دلم می خواهد مدام حرف هایی را بگویم که دلم از گفتنشان هم غصه دارتر می شود.

لیوان آب را داشتم سر می کشیدم که تو را دیدم. آب توی گلویم پرید. یک جورهایی داشتم خفه می شدم. اشک، چشمانم را سوزاند. اگر تو بودی فکر می کردی به خاطر پریدن آب توی گلویم اشک هایم می چکند؟ داشتم فکر می کردم که تو حالا برگشته ای بدون این که به من خبر بدهی. حتا از کسی که کنارم نشسته بود و گنگ نگاهم می کرد هم خجالت نکشیدم. مرا هم می شناخت برایم مهم نبود. باز هم گریه می کردم. بغض بدجور اذیت می کرد دلم را. گذاشتم رها شود. دلم می خواست بلند شوم و بیایم جلو و بگویم دل من هم برایت تنگ شده بود. جراتش را نداشتم. دلم یهو خواست آب بشوم بروم توی زمین که تو مبادا مرا ببینی. خودم هم نمی دانستم چرا. مگر نه اینکه این همه انتظار برگشتنت را می کشیدم؟ حواست به آدم های اطرافت نبود. اصلا حواست آنجا نبود. نمی دانم چرا انقدر بی قرار بودی. هم می خواستم از انجا بروم و هم بنشینم تو را بیشتر نگاه کنم. اما دو حس متضاد درونم را به اتش کشیده اند. یک کلمه روی کاغذ می نویسم و می دهم به کسی تا برساند دست تو. حالا ایستاده ای و تک تک ادم ها را نگاه می کنی. بیشتر توی صندلی فرو می روم. مگر نمی خواستم تو هم مرا ببینی؟ دیوانه شده ام انگار. خودم را گم می کنم لابه لای شلوغی.

+ اینکه شما را تو نوشتم ، احترامتان را زیر پا گذاشتم. ببخشید مرا

+ یک چیزی. یک حسی یک ...نمی دانم چی توی نوشته هایم گم شده.

 



+ 12:57 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

 

آدمیزاد بعضی وقت ها دلش را به چه چیز هایی خوش می کند! تزئین سفره ی افطار ... تزئین ... خرد کردن گوجه و خیار با قالب و رنده ی مخصوص. سوپ قارچ ِ ولرم با ... گفتم سوپ ِ قارچ یاد تو افتادم.

همان غذای پر از خاطره را برایت درست کرده ام و نشسته ام منتظر ِشنیدن ِ چرخیدن کلید. صدای تلویزیون را زیاد کرده ام. قرآن می خوانند. هشت دقیقه ای به اذان مغرب مانده.

اذان هم می گویند و تو نمی آیی. دلم ضعف می رود و لب هایم خشک شده. دلم نمی آید به لیوان چای لب بزنم. شماره ات را می گیرم. تنها بوق آزاد می پیچد توی تلفن. خبری از صدای تو نیست. وضو گرفته ام و دارم چادر را سر می کنم. توی این چند وقت اولین باری ست که بدون حضور تو می خواهم نماز بخوانم. نگرانم. دلگیرم. تمام رکعت اول بیش از حد کند می گذرد. حس می کنم خودم و تمام وسایل اتاق هی بزرگ و کوچک می شویم. سر از سجده که بر می دارم، مهر می شود یک دایره ی کوچک سفید که هی می چرخد و بزرگ تر می شود. آنقدر بزرگ شده که می خواهد کم کم تمام خانه را بگیرد. پاهایم تکان نمی خورند. سرم را می گذارم کنار مهر. چشم هایم خودشان بسته می شوند. چند لحظه می گذرد که می بینم ایستاده ام کنار در یخچال و آب می ریزم توی لیوان شربت. سرحال ِ سرحال. مدام لیوان را هم می زنم. یکی هم درونم را هم می زند. یکی شبیه خودم. دلم آشوب شده و ممکن است هر لحظه پس بیفتم. دارم خواب می بینم؟

نمی دانم چقدر گذشته که دست های زبری پتویی را تا زیر چشم هایم بالا می کشد. تو برگشته ای. دانه های درشت عرق از کنار شقیقه هایم سر می خورند پایین. واژه هایت را یکی در میان می شنوم. دستت را گذاشته ای روی پیشانی ام. دلم می خواهد بگویم دست هایت، داغ دلم را خنک می کند. برندار. دلم می خواهد داد بزنم که دست هایت را برندار. آنقدر که دندان هایم به هم می خورند نمی توانم حتا کلمه ای حرف بزنم. زمان زیادی باید از افطار گذشته باشد. می خواهم بگویم یادم رفته زیر قابلمه را خاموش کنم. حتما تا حالا سوخته. می خواهم بگویم باید کمکم کنی تا بلند شوم و نمازم را بخوانم. شاید تا حالا قضا شده باشد. می خواهم بگویم نمی دانی چقدر نگرانت بودم و دلگیر و دلگیر و دلگیر . . . زبانم تکان نمی خورد. قطره های اشک با دانه های عرق روی شقیقه هایم یکی شده اند. انگار دستانم را به طناب کهنه ای گرفته ام که هر لحظه ممکن است پاره شود. دستان معلقم دارند خسته می شوند. گوش هایم سوت می کشند. پر از ترسم. پر از اضطراب. میان همه ی این صداهای عجیب و غریب توی سرم، صدای یا رفیق من لا رفیق له گفتنت، توی همین تاریکی، آبی می شود روی آتش. اما ... می دانی ... راستش ... شنیدن صدای هق هق تو و دیدن لرزیدن شانه هایت می خواهد بند دلم را پاره کند. بند دل منی که خیلی وقت است حتا با شنیدن بغض کردن هایت هم، از درد وا می روم.

+ عنوان از فرامرز عرب عامری

 

 


+ 4:43 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

246

دوشنبه 94/2/28

 

 

باران های ِ تند عصر روز های اردیبهشتی

با اشک های ِ تو که بی ارتباط نبود؟

بود؟

اصلا خودت بگو ...

 


+ 9:16 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

235

دوشنبه 94/1/10

 

 

 

تو هر چقدر هم سکوت کنی، تنهایی ات خودش را از پشت تمام این خانه ها فریاد می زند ...

 



+ 9:25 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

 

 

 

همین چند روز پیش، همین ساعت، همین جا نشسته بود و زیر باران برایم با چشم هایش شعر می خواند. حالا هم باران با آخرین توانش می بارد. اما او این بار جوری روی نیمکت نشسته که صورتش را نمی بینم. دارد فکر می کند. شاید هم نگاهش مانده روی آن دور ترها. روی پرواز کلاغ ها. روی دانه های باران. روی هر چیزی به جز چشم های من. می خواهم حرفی بزنم. لب هایم به هم چسبیده اند. بدون هیچ حرفی بلند می شود. من هم به دنبالش. جلوی پایم را نمی بینم. نه اینکه هوا تاریک باشد ها. نه. فقط کمی سرم گیج   . . . . .

قدم هایم را می گذارم جای رد پای او. خودم را می رسانم کنارش. حرف نمی زند . دست های استخوانی اش را هم پنهان کرده. مثل همان وقت هایی که به ته رسیده. مثل همان وقت هایی که می خواهد گریه اش بگیرد. من هم حرف هایم را بیخ گلویم نگه داشته ام تا مبادا این بغض وامانده سر باز کند. این مسیر هم تمام نمی شود. باید چیزی بگویم. باید بگویم چقدر این مسیر همیشگی را دوست دارم و کنار من راه آمدن هایش را و این سر به زیری اش را. لال شده ام ...

مامان یک نامه می دهد دستم. فقط همین چند خط؟ شماره اش را می گیرم. گوشی اش خاموش است. یک بار. دو بار. صد بار ... او که همیشه روشن ِ روشن بود. هنوز هم هست. این منم که خاموش مانده ام. جامانده. حیران و سرگردان.

فقط می دوم. بین این دویدن هایم به این فکر می کنم که چند خط نامه نوشته تا تمام حرف هایش را گفته باشد. گوشی اش را خاموش کرده. به مامان گفته دست از سرش بردارم؟ که چه؟ بی انصاف. نمی فهمم کی گریه ام گرفته که همه این طور نگاهم می کنند. در این خانه را می زنم. کسی باز نمی کند. انگار قرار نیست کسی تا ابد در این خانه را باز کند. زانو می زنم از بس پاهایم ضعف می روند. اینجا، همین جایی که من نشسته ام، جلوی در این خانه ی بسته، ته دنیاست بی او.

 

 

 


+ 11:6 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 


 

نشسته ام لب تخت و نگاهم زل زده به دست های عزیز. با یک دستش دانه دانه تسبیح می اندازد و با دست دیگرش گلاب می ریزد. بچه ها شمع های  همدیگر را فوت می کنند و دعوایشان می شود. کسی اینجا حواسش به من نیست. سرم را می چرخانم به طرف اتاق. دارد نماز می خواند. چقدر دلم برایش تنگ می شود. هیچ وقت نشد آن طور که باید به او بفهمانم چقدر دوستش دارم...

کفش هایم را از توی ایوان بر می دارم. چادرم را می اندازم روی سرم و می روم. کوچه تازه تاریک شده. دلم نمی خواهد پشت سرم را نگاه کنم. دلم نمی خواهد کسی دنبالم بیاید. دلم می خواهد خودم را گم کنم. دلم می خواهد بدوم تا جایی که دیگر نفسم بالا نیاید. دلم می خواهد خودم را گم کنم توی یکی از این خانه های آدم های غریبه . از هر خانه ای صدای روضه می آید. دلم گریه کردن می خواهد. بلند بلند گریه کردن.

نمی دانم کجا آمده ام. هیچ کس را نمی شناسم. نه من خجالت می کشم نه آن ها عجیب نگاهم می کنند. با هم پچ پچ نمی کنند. مرا نشان همدیگر نمی دهند. انگار که من هم از خودشان باشم. تا حالا این همه خیالم راحت نبوده. سبک شده ام. سرم دیگر سنگینی نمی کند. خداحافظی می کنم و از در می آیم بیرون. نگاهم روی زمین کشیده می شود. آهسته قدم بر می دارم. دو تا چشم تیله ای براق خیره نگاهم می کند. تعجب می کنم. آهسته جلو می آید.

- خوبی؟

یک جوری می پرسد که حس می کنم هر لحظه ممکن است اشکی قل بخورد روی گونه هایش. مقاومت می کند.

+ خوب.

دروغ می گویم.

یکی از دکمه های پیراهنش افتاده. می خندم. می دانم که معنی این خنده را می فهمد.

- وقتی گریه می کنی و بعدش می خندی، خنده هات خیلی قشنگن!

+ کی میری؟

حرف نمی زند. یکی نیست بگوید که حالا وقت سکوت کردن نیست. من باید بشنوم حرف هایش را. باید بیشتر صدایش توی گوش هایم بماند. هی می خواهم بگویم نرو. می ترسم. می زنم زیر گریه. از سر دلتنگی.

 


+ 2:13 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

 

به من اعتماد می کنی؟ چشمانت را ببند و تا وقتی نگفته ام باز نکنی ها. دستت را بده به من. خودم هوایت را دارم. دستت را بده دیگر. آهان..بیا جلو تر. اینجا قدم هایت را محکم تر بگذار. از سردی ِ آب نترسی ها. عرضش زیاد نیست. زود رد می شویم. سردت شد؟ چرا داری می خندی؟ دلت قلقلک شده؟ دیگر تمام شد. دستانت یخ کرده. بیا برویم جلوتر. چشمانت را باز نکنی. اینجا پر شده از خاک و خار. پاهایت را روی چشمانم بگذار. مبادا کف پایت زخمی بشود ها. آن وقت من دق می کنم. می خواهم غافلگیرت کنم. کمی دیگر برویم رسیده ایم...اینجا..بیا ..کمی دیگر...آهااااااان .رسیدیم. بیا بنشینیم روی این تخته سنگ ها. بیا این طرف تر. حالا بنشین. چشمانت را باز کن. اینجا همانجایی ست که روزی آرزو داشتم تو را بیاورم و غافلگیرت کنم. می بینی چه جای دنجی ست؟ این بید مجنون ها را ببین. چقدر شبیه چشمانت شده اند. از بچگی هوایشان را داشته ام. مثل چشمان خودت. زل بزن توی چشمانم. توی سیاهی شب. ببین من خودم هوایت را دارم. نترسی ها. ماه را برایت می آورم که سیاهی اش توی ذوقت نزند. بگذار این شاخه گل را بگذارم اینجا. آهان. گذاشتم. می خواهم تو را به رخش بکشم. کار بدی می کنم؟ اصلا می خواهم تو را به رخ تمام عناصر طبیعت بکشم. می خواهم کم بیاورند. می خواهم در برابر تو سجده کنند. زندگی هم از این ناب تر می شود؟ میان دست های تو .... از اولش هم می خواستم تو را بیاورم همین جا. جای خیلی دنجی ست. من هم می آمدم. اما تنهایی. پاییز که بشود دیگر نمی دانی چه کنی از این همه بی قراری. تنها می دانی که باید یک نفر دیگر هم باشد تا دست در دست هم قدم بزنید روی برگهای زرد شده زیر پایت. اگر بدانی چه محشری ست. یک روز باید بیاییم حتما. یک روز که پاییز باشد. هوا هم بارانی باشد. بعد من دست تو را بگیرم و دوباره هوایت را داشته باشم که سرما نخوری. که تب نکنی. که هی زیر باران قدم بزنیم و فکر کنیم که زندگی هم از این محشرتر؟ فکر کنیم به خیلی چیزها و زل بزنیم به دانه های باران و بخندیم و شعر بخوانیم و .... ببین مرا... می گویم مرا ببین حواست کجاست؟ مرا نگاه کن. بگذار نفس بکشم. با این لبخندها. با این ... کاش تمام ِ دنیا رنگ چشمان ِ تو را می گرفت ... کاش ...

+ در طریقِ عشق خار از پا کشیدن مشکل است

  ریشه در دل می‌کند، خاری که در  پا می‌رود!

  صائب تبریزی

 

 


+ 1:40 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر
دریافت کد گوشه نما