فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
تو - اقلیم ِ احساس
سفارش تبلیغ
صبا

 

 

 

حالا که دارم می نویسم، چند ساعتی از شب گذشته. باید بگویم که یک دنیا خاطره را گذاشته ای و رفته ای آن سر دنیا، نه به خودت لطف کرده ای، نه به دیگران نه به منی که باید چشم به راه باشم که شاید حرفی. پیامی. ایمیلی. فحشی. چیزی ... اما انگار نه انگار. معلوم نیست آنجا حواست را کجا پرت کرده ای که اصلا سراغی از کسی نمیگیری. خب چه می شود اگر چند دقیقه ای آن کتاب وامانده را روی میز بگذاری؟ چند خط نوشتن مگر چقدر از وقتت را می گیرد؟ حالا که وقت گلایه نیست. بگذار برایت بگویم که دلتنگی گاهی زودتر از هر چیزی آدم را از پا در می آورد. این دل ِ لعنتی را که آدم حساب نمی کنی. آن دل ِ لعنتی هم دلتنگ نمی شود؟ آنقدر کار و درس و کوفت و زهرمارت را بهانه نکن. می دانم حتما می گویی حواسم به زندگی ام باشد و کاری به کارت نداشته باشم. اصلا تو مزخرف تر از این حرف ها هم بلدی؟ حالا بی خیال. این حرف ها را گفتم تا بگویم بدجور ترسیده ام. برای خودم. برای تو. برای همه. اصلا چند وقتی می شود  که ترسو شده ام. ترس از دست دادن ... ترس از دست دادن آدم ها... ترس این که چشمانم را ببندم و صبح باز کنم و ببینم دیگر نمی توانم خیلی چیز ها را ببینم. دلم مدام شور می زند که مبادا ... این حرف ها را گفتم تا بگویم خودم می دانم خیلی وقت است سراغت را نگرفته ام. می دانم حتما قهر کرده ای و خیلی هم به دلت برخورده. خودم همه این ها را می دانم. اما حالا وقت این نیست که بی معرفتی هایم را به رخم بکشی. فقط بعد از این همه وقت چند کلمه ای با من حرف بزن. برایم بنویس. بگو که زنده ای ...

 

 

عنوان از فاضل نظری

 


+ 12:39 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

تماما مخصوص

شنبه 96/10/16

 

 

 

با اینکه خیلی وقت است که از هم دوریم اما هیچوقت نفهمیدم که تو چطور حال مرا میفهمی. اصلا انگار تو همیشه از همه چیز خبر داری قبل از اینکه من چیزی گفته باشم. راستش نمی دانم چه شد که یاد تو افتادم. که آخرین بار کی همدیگر را دیده بودیم. انقدر دور بود که قیافه ی اخرین باری که تو را دیدم یادم نیامد. رفتم عکسهایت را نگاه کردم دیدم خیلی برایم غریبه شده ای. اگر روزی دوباره تو را از نزدیک ببینم. شاید نه سلام کنم نه لبخند بزنم نه حالت را بپرسم. حتما فقط نگاهت می کنم تا بفهمم کجا تو را دیده ام. اصلا تو را دیده ام؟ اما حرف زدن هایت از راه دور با من غریبه نیست. انگار که خود من باشی. انگار که سالهاست با تو دارم زندگی میکنم...

داشتم میگفتم. داشتم عکس هایت را نگاه میکردم که بعد از مدتها پیام دادی:چیزی شده؟
این طور که تو میپرسی فکر میکنم توی امروز دیروز من بوده ای و همه چیز را از نزدیک دیده ای. اما بعد یادم می افتد که نه نزدیک بودی. نه چیزی می دانستی. اصلا که تو دیگر توی این شهر زندگی نمیکنی که فکر کنم شاید مرا زیر نظر داشته باشی و یهو توی خیابان مرا دیده باشی که دارم مدام به شیشه ی آبی لگد میزنم و می روم. ان وقت می فهمی که چیزی شده. نه. می دانم که تو خیلی وقت است از اینجا رفته ای.
نمی دانم در جواب سوال تو باید چه جوابی بدهم. جوابت را نمی دهم که دوباره می گویی: این حال تو ... این حالت اشناست. بهم بگو چی شده. از دلت بگو بهم.
دارم شاخ در می آورم. همین فهمیدن هایت را دوست دارم. همین حس کردن هایت را. دلم نمی اید چیزی نگویم. دلم نمی اید تو انجا نگران من شده باشی و من باز هم چیزی نگویم.
میخواستم بگویم چقدر دلم برایت تنگ شده. که اصلا یهو دلم خواست دوباره تورا ببینم و زل بزنی توی چشمهایم و حرف هایت را به من بگویی. حرف های دلت را. که مثلا نمی دانم کجای دنیا عاشق کسی شده ای و او تو را دوست ندارد و من دلم برای تو بگیرد. که حسودیم بشود. که غصه بخورم برای دلت. فقط برایت می نویسم: میشه برگردی؟ تو رو خدا ....

 



+ 6:43 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

 

تو اول گفتی که دلت برایم تنگ شده. بعضی آدم ها بعضی چیزها را مدت ها توی دلشان نگه می دارند و زمانی به زبان می آوردند که تو اصلا انتظار شنیدنشان را نداری. وقتی می شنوی شوکه می شوی. دلت می خواهد چند روز فقط خودت را گم و گور کنی و توی سکوت مطلق بنشینی و به همان کلمه هایی فکر کنی که شنیده ای. من هم دلم تنگ شده بود. اما چیزی نگفتم. اصلا عادت ندارم وقتی که کنارم هستی حرفی بزنم. اصلا دلم نمی خواهد حرف بزنم. دوست دارم فقط بشنوم. وقتی که دور می شوی تمام وجودم می شود کلمه. دلم می خواهد مدام حرف هایی را بگویم که دلم از گفتنشان هم غصه دارتر می شود.

لیوان آب را داشتم سر می کشیدم که تو را دیدم. آب توی گلویم پرید. یک جورهایی داشتم خفه می شدم. اشک، چشمانم را سوزاند. اگر تو بودی فکر می کردی به خاطر پریدن آب توی گلویم اشک هایم می چکند؟ داشتم فکر می کردم که تو حالا برگشته ای بدون این که به من خبر بدهی. حتا از کسی که کنارم نشسته بود و گنگ نگاهم می کرد هم خجالت نکشیدم. مرا هم می شناخت برایم مهم نبود. باز هم گریه می کردم. بغض بدجور اذیت می کرد دلم را. گذاشتم رها شود. دلم می خواست بلند شوم و بیایم جلو و بگویم دل من هم برایت تنگ شده بود. جراتش را نداشتم. دلم یهو خواست آب بشوم بروم توی زمین که تو مبادا مرا ببینی. خودم هم نمی دانستم چرا. مگر نه اینکه این همه انتظار برگشتنت را می کشیدم؟ حواست به آدم های اطرافت نبود. اصلا حواست آنجا نبود. نمی دانم چرا انقدر بی قرار بودی. هم می خواستم از انجا بروم و هم بنشینم تو را بیشتر نگاه کنم. اما دو حس متضاد درونم را به اتش کشیده اند. یک کلمه روی کاغذ می نویسم و می دهم به کسی تا برساند دست تو. حالا ایستاده ای و تک تک ادم ها را نگاه می کنی. بیشتر توی صندلی فرو می روم. مگر نمی خواستم تو هم مرا ببینی؟ دیوانه شده ام انگار. خودم را گم می کنم لابه لای شلوغی.

+ اینکه شما را تو نوشتم ، احترامتان را زیر پا گذاشتم. ببخشید مرا

+ یک چیزی. یک حسی یک ...نمی دانم چی توی نوشته هایم گم شده.

 



+ 12:57 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

 

آدمیزاد بعضی وقت ها دلش را به چه چیز هایی خوش می کند! تزئین سفره ی افطار ... تزئین ... خرد کردن گوجه و خیار با قالب و رنده ی مخصوص. سوپ قارچ ِ ولرم با ... گفتم سوپ ِ قارچ یاد تو افتادم.

همان غذای پر از خاطره را برایت درست کرده ام و نشسته ام منتظر ِشنیدن ِ چرخیدن کلید. صدای تلویزیون را زیاد کرده ام. قرآن می خوانند. هشت دقیقه ای به اذان مغرب مانده.

اذان هم می گویند و تو نمی آیی. دلم ضعف می رود و لب هایم خشک شده. دلم نمی آید به لیوان چای لب بزنم. شماره ات را می گیرم. تنها بوق آزاد می پیچد توی تلفن. خبری از صدای تو نیست. وضو گرفته ام و دارم چادر را سر می کنم. توی این چند وقت اولین باری ست که بدون حضور تو می خواهم نماز بخوانم. نگرانم. دلگیرم. تمام رکعت اول بیش از حد کند می گذرد. حس می کنم خودم و تمام وسایل اتاق هی بزرگ و کوچک می شویم. سر از سجده که بر می دارم، مهر می شود یک دایره ی کوچک سفید که هی می چرخد و بزرگ تر می شود. آنقدر بزرگ شده که می خواهد کم کم تمام خانه را بگیرد. پاهایم تکان نمی خورند. سرم را می گذارم کنار مهر. چشم هایم خودشان بسته می شوند. چند لحظه می گذرد که می بینم ایستاده ام کنار در یخچال و آب می ریزم توی لیوان شربت. سرحال ِ سرحال. مدام لیوان را هم می زنم. یکی هم درونم را هم می زند. یکی شبیه خودم. دلم آشوب شده و ممکن است هر لحظه پس بیفتم. دارم خواب می بینم؟

نمی دانم چقدر گذشته که دست های زبری پتویی را تا زیر چشم هایم بالا می کشد. تو برگشته ای. دانه های درشت عرق از کنار شقیقه هایم سر می خورند پایین. واژه هایت را یکی در میان می شنوم. دستت را گذاشته ای روی پیشانی ام. دلم می خواهد بگویم دست هایت، داغ دلم را خنک می کند. برندار. دلم می خواهد داد بزنم که دست هایت را برندار. آنقدر که دندان هایم به هم می خورند نمی توانم حتا کلمه ای حرف بزنم. زمان زیادی باید از افطار گذشته باشد. می خواهم بگویم یادم رفته زیر قابلمه را خاموش کنم. حتما تا حالا سوخته. می خواهم بگویم باید کمکم کنی تا بلند شوم و نمازم را بخوانم. شاید تا حالا قضا شده باشد. می خواهم بگویم نمی دانی چقدر نگرانت بودم و دلگیر و دلگیر و دلگیر . . . زبانم تکان نمی خورد. قطره های اشک با دانه های عرق روی شقیقه هایم یکی شده اند. انگار دستانم را به طناب کهنه ای گرفته ام که هر لحظه ممکن است پاره شود. دستان معلقم دارند خسته می شوند. گوش هایم سوت می کشند. پر از ترسم. پر از اضطراب. میان همه ی این صداهای عجیب و غریب توی سرم، صدای یا رفیق من لا رفیق له گفتنت، توی همین تاریکی، آبی می شود روی آتش. اما ... می دانی ... راستش ... شنیدن صدای هق هق تو و دیدن لرزیدن شانه هایت می خواهد بند دلم را پاره کند. بند دل منی که خیلی وقت است حتا با شنیدن بغض کردن هایت هم، از درد وا می روم.

+ عنوان از فرامرز عرب عامری

 

 


+ 4:43 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

246

دوشنبه 94/2/28

 

 

باران های ِ تند عصر روز های اردیبهشتی

با اشک های ِ تو که بی ارتباط نبود؟

بود؟

اصلا خودت بگو ...

 


+ 9:16 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

235

دوشنبه 94/1/10

 

 

 

تو هر چقدر هم سکوت کنی، تنهایی ات خودش را از پشت تمام این خانه ها فریاد می زند ...

 



+ 9:25 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

 

 

 

همین چند روز پیش، همین ساعت، همین جا نشسته بود و زیر باران برایم با چشم هایش شعر می خواند. حالا هم باران با آخرین توانش می بارد. اما او این بار جوری روی نیمکت نشسته که صورتش را نمی بینم. دارد فکر می کند. شاید هم نگاهش مانده روی آن دور ترها. روی پرواز کلاغ ها. روی دانه های باران. روی هر چیزی به جز چشم های من. می خواهم حرفی بزنم. لب هایم به هم چسبیده اند. بدون هیچ حرفی بلند می شود. من هم به دنبالش. جلوی پایم را نمی بینم. نه اینکه هوا تاریک باشد ها. نه. فقط کمی سرم گیج   . . . . .

قدم هایم را می گذارم جای رد پای او. خودم را می رسانم کنارش. حرف نمی زند . دست های استخوانی اش را هم پنهان کرده. مثل همان وقت هایی که به ته رسیده. مثل همان وقت هایی که می خواهد گریه اش بگیرد. من هم حرف هایم را بیخ گلویم نگه داشته ام تا مبادا این بغض وامانده سر باز کند. این مسیر هم تمام نمی شود. باید چیزی بگویم. باید بگویم چقدر این مسیر همیشگی را دوست دارم و کنار من راه آمدن هایش را و این سر به زیری اش را. لال شده ام ...

مامان یک نامه می دهد دستم. فقط همین چند خط؟ شماره اش را می گیرم. گوشی اش خاموش است. یک بار. دو بار. صد بار ... او که همیشه روشن ِ روشن بود. هنوز هم هست. این منم که خاموش مانده ام. جامانده. حیران و سرگردان.

فقط می دوم. بین این دویدن هایم به این فکر می کنم که چند خط نامه نوشته تا تمام حرف هایش را گفته باشد. گوشی اش را خاموش کرده. به مامان گفته دست از سرش بردارم؟ که چه؟ بی انصاف. نمی فهمم کی گریه ام گرفته که همه این طور نگاهم می کنند. در این خانه را می زنم. کسی باز نمی کند. انگار قرار نیست کسی تا ابد در این خانه را باز کند. زانو می زنم از بس پاهایم ضعف می روند. اینجا، همین جایی که من نشسته ام، جلوی در این خانه ی بسته، ته دنیاست بی او.

 

 

 


+ 11:6 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر
دریافت کد گوشه نما