فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
اقلیم ِ احساس
سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

 

 

 

 

حالا که دارم می نویسم فکر می کنم، تمام چیزهایی که این همه وقت بهشان فکر کرده ام، یا خواب بوده یا خیال. من شما را دیده ام؟ با شما حرف زده ام؟ چه خیال ِ قشنگ ِ محالی!

همه چیز برایم مثل ِ بودن میان ِ مه می گذرد و شما میان ِ همان مه ایستاده اید و مرا تماشا می کنید. دارید حرف می زنید. حواسم پرت می شود پی ِ نگاهتان. دیگر کم مانده که لیوان آب روی میز را خالی کنم روی سرم. حداقل یا از خواب بیدار می شوم و یا همه چیز را باور می کنم. شاید هم لازم باشد شما چند قطره از آب همان لیوان را بپاشید توی صورتم. نمی دانم. همه چیز برایم خیلی عجیب است. باورم نمی شود اصلا. حالا باید باور کنم که دارم صدایتان را می شونم؟ با همین گوش ها؟ این تپش ِ قلب و هیجان ِ زیادی نمی گذارد درست نفس بکشم و خوب صدایتان را بشنوم. نفسم یکی در میان بالا می آید. پر از حس ِ متضادم. انگار که یکی هل داده باشدم از جایی خیلی بلند و شما دستتان را دراز کرده اید به سمت من، اما هر چه نگاه میکنم انگار دستتان دورتر می شود. فکر می کنم زیر پاهایم خالی شده و زمینی برای تکیه دادن حس نمی کنم. می خواهم حرفی بزنم. لال شده ام. شما دارید با تعجب مرا نگاه می کنید؟ می بینید که دیوانه شده ام؟ می دانید چرا؟ ... اصلا بی خیال. یک بار هم که شما را دیده ام نباید با این حرف های بی معنا بگذرد. راستی شما تمام نوشته هایم را خوانده اید؟ نامه هایی که برایتان میفرستادم را چه؟ پس چرا هیچ وقت جوابی....؟ البته اصلا هم نباید برایتان اهمیتی داشته باشد. نه؟ نمی دانم چرا دستانم این همه می لرزند و صدایم. می خواستم برایتان بگویم که...شما به من لبخند زدید؟ یادم رفت چه میخواستم بگویم. شما نمیدانید که..شما هیچ چیز نمی دانید. دیگر نمی توانم این حجم از هیجان را تحمل کنم. باید بروم. سرم را به معنی خداحافظی تکان می دهم . حمل بر بی ادبی نگذارید. زبانم دوباره بند آمده. نمی توانم چیزی بگویم. فکر می کنم حسم را فهمیده اید که دوباره لبخند زدید. پس چرا هنوز ایستاده ام و بی حرکت شما را نگاه می کنم؟ نگاهتان ...بی شک اگر جای من بودید همان لحظه قلبتان از حرکت می ایستاد. دیگر نمیتوانم بمانم ... نگاهتان ... فقط می دانم باید تکه ای از لبخندتان را بدزدم و تمام پله ها را بدوم به دنبال اکسیژن.

 

+ اگر می توانستم حرف بزنم شاید سالها می گذشت. ولی قبل از حرف زدنم باید از شما قول می گرفتم که تحمل دیدن اشک ریختن هایم را داشته باشید.

 

 

 



+ 7:29 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

عنوان ندارد

سه شنبه 95/8/18

 


موذن داشت اذان ظهر را می گفت که در زدند. پسر یکی مانده به آخری همسایه ی سر کوچه ای آمده بود به عزیز می گفت پشت تلفن کسی با او کار دارد. با دمپایی های لنگه به لنگه و بزرگتر از خودم تا سر کوچه دنبال عزیز دویدم. او هم که قربانش بروم استاد رمزی حرف زدن و پیچاندن. ته حرف هایش زد توی سر خودش و همچین اشک دوید توی چشمهایش اما انگار نگاه متعجب مرا که دید خودش را نگه داشت. اصلا نفهمیدم پشت خط که بود و چه می گفت. تا برگشتیم خانه ماهی های توی ماهی تابه جزغاله شده بودند. یک چیزهایی فهمیده بودم و نفهمیده بودم. این جو سنگین. این سکوت توی خانه. این بهت بقیه و بغضی که از توی چشمهایشان میخواست بزند بیرون. بهانه ی مامان را گرفتم و عزیز باز هم پیچاند. تا عصر سرگردان دنبال گل و پروانه و کرم های توی باغچه خودم را زدم به آن راه. تا وقتی دم غروب دایی آمد و برگشتیم خانه ی ما. هیچکس خانه نبود. عزیز از توی بقچه های توی کمد همان پیراهنی را بیرون آورد که خیلی دوستش داشتم. آن موقع از آن پیراهن ها مد بود. پیراهن ساتن مشکی که دور مچ  و یقه اش تور سفید بود. هر وقت می خواستم بپوشمش مامان نمی گذاشت می گفت: پیراهن عزاست،نمی شود که همیشه پوشید. با موتور دایی رفتیم خانه ی ننه. ننه صدایش می زدیم همه. فهمیدن این همه شلوغی جلوی خانه یشان از پس یک دخترک نازک نارنجی 8 ساله برنمی آمد. از بغل دایی که پایین نیامدم. سرم را فرو کردم توی شانه اش و به هیچکسی نگاه نکردم. توی حیاط که رسیدیم گوش هایم پر شد از هیاهو و سر و صدا و گریه. از لای انگشتهای دستم نگاهم افتاد به بابا. تکیه داده بود به دیوار سر به زیر و دستمالی جلوی چشمانش. آن موقع فهمیدم که چه خاکی بر سرمان شده. تا اینجایش را بیشتر یادم نیست و این که دایی که می خواست برود؛ بابا مرا بغل کرد. سرم را گذاشت روی شانه هایش و دوباره هق هق گریه.  من هم از گریه ی بابا گریه ام گرفته بود. من هم داشتم پا به پای بابا گریه می کردم که خوابم برد. توی خواب دست مامانم را گرفته بودم و ول نمی کردم.
حالا بعد از 16 سال وقتی نگاهم می افتد به شانه های لرزان عمو که دارد با چشم های خودش می بیند روی پاره های تنش خروار خروار خاک می ریزند یاد 8 سالگیم می افتم که توی خواب داشتم به خدا می گفتم می شود من این زندگی را بدون مامان و بابا نبینم؟ هان؟خدا جان؟


+ 1:9 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

274

یکشنبه 95/8/2

 

 

 

حالا بودن یا نبودن این آدم ها تنها بستگی به یک چراغ دارد. شاید یهو یک چراغ دیگر هیچ وقت روشن نشود. به همین راحتی ...

 

 


+ 1:39 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

273

پنج شنبه 95/7/1

 

 

- چرا ساکتی؟

+ دارم فکر می کنم.

- به چی؟

+ به چیزایی که تا حالا فکر نکردم.

- مثلن به چی؟

- به خودم.

 

 


+ 5:20 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر
دریافت کد گوشه نما