فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
اقلیم ِ احساس
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
پاتوق کتاب فردا

 

 

حس ِ خوب یعنی از لای ِ در ِ کمد یواشکی زل بزنی به کتونی های سبز رنگ ِ سایز ِ هجده و بعد اشک هایت بی اختیار سرازیر شوند ...

 

 


+ 12:5 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

اردیبهشت

سه شنبه 94/1/25

 

 

از همین چند روز پیش شروع شد. صبح با حال ِ خوشی از خواب بیدار شدم و کنار گنجشک ها صبحانه خوردم و شب را تا خود صبح برای کودکی هایم قصه گفتم.

همین چند شب پیش، ساعت حوالی یازده: شام خورده ایم و من دارم ظرف ها را آب می کشم و برای او داستان تعریف می کنم. صدای ِ رادیو آوا پیچیده توی خانه. سرم را بر می گردانم طرف پنجره که چند تا قطره می چکد روی شیشه. نگاهم می چرخد تا خود ِ گلدان هایم. تعجب می کنم که چرا از صبح ندیده ام گل دادنشان را. پنجره را باز می کنم و لبخند می زنم به ماه. به ماهی که اردیبهشتش شروع می شود. دلم می خواهد توی این هوای خوب فقط نفس بکشد. یک جورهایی مثل آرام شدن روی آب دریا، طوری که چشم هایت را ببندی و فقط به صدای شیرین آب گوش بدهی. خیلی ذوق کرده ام. با این که باران می آید آسمان هم ماه دارد هم خیلی زیاد ستاره. خیلی اتفاقی قدم می زنیم و قدم می زنیم که می رسیم به حیاط ِ بهار نارنج ها. یک حیاط خیلی بزرگ پر از بهار نارنج، با یک نیمکت ِآبی رنگ. بدون شک آن نیمکت را هم برای ما گذاشته اند. بهار نارنج ها تازه شکوفه داده اند و ما نشسته ایم میان ِ دلشان. نشسته ایم زیر نور ماح و بستنی می خوریم، که باز هم صدای من می گیرد. با همین صدای گرفته کلی حرف می زنم و او کلی می خندد. بعد از مدت ها کلی نفس عمیق می کشم بدون آن که ذره ای سرفه ام بگیرد. یهو دلم می خواهد بدوم زیر باران ِ میان ِ بهار نارنج ها. انگار بقیه هم فهمیده اند که اردیبهشت برای ما شروع شده که هیچکس توی خیابان نیست. دوتایی تا سر خیابان فقط می دویم. دویدن ِ خنده داری ست این آهسته دویدن ِ ما. به سر پیچ رسیده ایم که می نشینم لب جدول. دوباره کتونی های گِلی ِ من ... دوباره باران ... دوباره دویدن ... دوباره اردیبهشت ... خنده و خنده و خنده. این همه سال گذشته، اردیبهشت همان اردیبهشت چند سال پیش هاست. تنها ماهی که می توانی زیر باران هایش کلی نفس عمیق بکشی بدون آن که ذره ای سرفه ات بگیرد.

+ اصلا اردیبهشت که بدون دیوانگی اردیبهشت نیست. هست؟

 

 


+ 7:56 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

یادته؟

یکشنبه 94/1/23

 

 

خوردن شربت آناناس زیر قطره های باران، برای هرکسی می تواند لذت بخش باشد. اما اگر یهو همان وسط یاد چیزی بیفتی که دیگر ... . همان طور که لیوان شربتم را سر می کشم و زل زده ام به ته لیوان و قطره ها چند تا چند تا می چکند روی صورتم:

- یادته؟

+ اوهوم ...

بعد تنها سکوت است و سکوت.

 

دارم برایت می خوانم:

 * برای روح غریبم صدایتان خوب است

    شنیدن نفس آشنایتان خوب است

    بدون فاصله با من همیشه صحبت کن

    نبند پنجره را چشم هایتان خوب است

 

نمی دانم حرف هایم را از کجا شروع کنم. تنها می دانم که کلی حرف ِ تلخ پشت تار های صوتی ام، بیخ گلویم را محکم چسبیده اند. تا حد خفگی. این بار تو دستت را گذاشته ای زیر چانه ات و زل زده ای به من. فکر می کردم اگر تو را ببینم سکوت می کنم. اما حالا واژه ها خودشان بی اجازه از دهانم بیرون می ریزند. دارم برایت می گویم که ... هیچ وقت نشد آن طور که باید به تو بفهمانم چقدر دوستت دارم. شاید هم معنی این دوست داشتن را خودت فهمیده باشی. بعضی وقت ها چقدر دلم می خواسته هی نگاهم کنی. هی من غرق شوم . و دستانت را به بهانه ی نجات، محکم بگیرم توی دستانم. این همه سکوت همیشگی ات را نمی فهمم. انگار همیشه دوست داری سکوت کنی. فقط نگاه کنی. با نگاهت لمس کنی. دست ها را. حرف ها را. دل ها را. اما دل خودت را پنهان کرده ای میان کلی غم و غصه. چقدر دلم می خواهد از دلت سر در بیاورم. از این نگاه عمیق میان دل چشمانت. کلی حرف روی دست دلت مانده. مانده ام چرا آنقدر برای گفتنشان دل دل می کنی. دارم برایت می گویم خودم هم مانده ام که چرا آن وقت هایی که کنارت می نشستم زبان باز نمی کردم بگویم حرف بزن. چرا یک بار خودخواهی نکردم. چرا انتظار داشتم همه چیز را از چشم هایم بخوانی. خودم هم نمی دانم چرا مثل تو این همه مدت سکوت کرده ام. شاید می خواستم تو آرام بگیری. شده ام مثل قدیم ها که هی دلم می خواهد بزنم بیرون و خودم را گم کنم توی جاده ای که ته ندارد و من هم خسته نشوم از قدم زدن. باران هم خواست بیاید، بیاید! اصلا دیگر مهم نیست. فقط آن موقع دوست ندارم به هیچ چیز فکر کنم. به هیچ چیز. حتا به تو. و دیگر صدای خودم را نمی شنوم. مثل ماهی فقط لب هایم تکان می خورند. با این که کنارم نشسته ای، انگار که تمام غم عالم را یک جا توی دلم ریخته باشند. الکی می خندم. بی وقفه حرف می زنم و طعم شیرین شربت آناناس زیر زبانم هیچ طعم خاصی ندارد. انگار که اصلا طعم نداشته باشد. مثل آب. حالا نوبت به حرف زدن تو رسیده. حواست به واژه هایت نیست و این منم که یواشکی آه می کشم. فضای دوروبرمان پر از دود شده. آنقدر سرفه می کنیم که دیگر نفسمان بالا نمی آید. و این دودها حاصل ِ تمام آه کشیدن های یواشکی من است. دود ِ سوختن ِ دلم ... دارم به این فکر می کنم کاش بشود با این اشک هایی که تا پشت پلک هایم بالا آمده، غرق شویم یا آنقدر میان ِ این دودها بمانیم و از بی هوایی دست و پا بزنیم تا بمیریم.

زل زد ام به ته لیوان ِ شربت آناناس.

- یادته؟

+ اوهوم ...

سنگینی ِ غم ِ روی دلم طبیعی نیست و فکر می کنم هر لحظه ممکن است انفجاری رخ بدهد. مزه ی ته گلویم به تلخی می زند. به تلخی چیزی شبیه زهر ِ مار ...

+ می خواهم دوستت نداشته باشم. می دانی که نمی توانم.

 * مسعود جعفری

 


+ 6:8 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

 

سینک ظرفشویی گزینه ی خوبی برای درد و دل کردن هایم شده. برای درد و دل کردن های توی تنهایی. برای با خودم حرف زدن. بیشتر وقت ها ظرف شستن را بهانه می کنم تا فقط با خودم حرف بزنم. گاهی می شود که ساعت ها شیر آب را تا آخر باز گذاشته ام و بارها یک لیوان را شسته ام. به خودم که می آیم هنوز کلی ظرف ِ نشسته روی دستم مانده و دست هایی که مدام می سوزند. تقصیر این مایع های ظرفشویی جدید هم هست. هر چقدر قدرت پاک کنندگی شان بیشتر می شود، حساسیت دست های من هم بیشتر. من هم که از همان اولش از دستکش خوشم نمی آمد. اصلا موقع ظرف شستن انگار که توی دنیای دیگری ایستاده ام. مگر صدای شکستن، تلفن یا زنگ در، بعضی وقت ها هم بوی سوختن غذا حواسم را سر جایش بیاورد. تازگی ها ظرف شستن را گذاشته ام برای آخر شب ها. برای وقت هایی که همه خوابیده اند.

حالا هم پای سینک ظرفشویی ایستاده ام. انگار همه ی شهر خوابیده اند. فقط لامپ آشپزخانه ی یکی از طبقه های ساختمان رو به رویی هنوز روشن است. شاید زنی مثل من، بدون دستکش، پای سینک ایستاده و به بهانه ی ظرف شستن دارد با خودش حرف می زند. حتما دست های او هم به مایع های ظرفشویی جدید حساسیت دارند. شاید دلش می خواهد مثل من بعد از ظرف شستن برای خودش چای ِ به دم کند و بعد بیاید پشت پنجره  و زل بزند به لامپ روشن آشپزخانه ی یکی از طبقه های ساختمان رو به رویی. آن وقت همان طور که از لیوان چایش بخار بلند می شود، ذره ذره آن را قورت بدهد. شاید حالا او هم مثل من میان چای خوردنش به این فکر کند که چند بار دلگیر شد و سکوت کرد. که چند بار دلش شکست و سکوت کرد. چند بار اشک ریختن هایش را پنهان کرد و باز هم چیزی نگفت. کاسه ی کوچکی را برای هزارمین بار آب کشیده ام. وزن کاسه به روی دست هایم سنگینی می کند. به اندازه ی تمام ظرف شستن هایم خسته ام. دلم می خواهد پای سینک چشمانم را ببندم و بخوابم. دلم برای مامان تنگ شده. برای تمام شب هایی که بعد از ظرف شستن هایش تا نزدیک های صبح، دوتایی زل می زدیم به باریکه ی نوری که از پنجره می افتاد روی دیوار. بعضی وقت ها مامان می پرسید بیداری؟ چند دقیقه طول می کشید تا صدایش به گوشم هایم برسد و من بگویم نه! بعد می گفت تو برای همه، همیشه خوب باش. دلم می خواهد با همین دست های کفی خودم را برسانم به مامان. بگویم نمی توانم مثل خودت باشم. نمی توانم مثل خودت خوب باشم. بگویم هم مادر بودن سخت است. هم مادر خوب بودن. بگویم چرا از خودت یاد نگرفتم زن خوب بودن را هیچ وقت؟ چرا یک بار دست هایت را میان گوجه خرد کردن هایت نبوسیدم. تو نمی گفتی دست هایت به گوجه ها حساسیت دارند، من که می دانستم! چرا یک بار زنگ نزدم بگویم دلم برایت تنگ شده. بغض کردن ها و سکوت کردن هایم که پشت تلفن کافی نبود. چرا یک بار همان شب ها که تا نزدیک های صبح بیدار بودیم نمی پرسیدم چرا نمی خوابی مامان؟ دلم می خواهد همین حالا خودم را برسانم به او. سرم را بگذارم روی شانه هایش و بزنم زیر گریه. کاش جراتش را داشته باشم میان هق هق کردن هایم بگویم دلم برایت تنگ شده بود مامان ...

+ عنوان از آرش شفاعی

+ عکس از شیوا خادمی

 

 


+ 1:1 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر
دریافت کد گوشه نما