فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
اقلیم ِ احساس
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغات در اینستاگرام

به او ...

پنج شنبه 94/6/5

 

 

دلم لک زده برای شیطنت هایش. برای حرف های عجیبش ... تا بود انگار او بود که به همه چیز انرژی می پاشید. فقط با یک نگاه. تنها با یک لبخند. دلم لک زده برای این که فقط یک بار دیگر صدایش را بشنوم. داشتم به مامان می گفتم که چقدر دلم برایش تنگ شده. داشتم می گفتم حالا ممکن است کجای این کره ی خاکی باشد؟ نمی دانم بغض کرده بودم که یک جوری نگاهم کرد؟ اصلا هر شب دارم خواب می بینم که یکی امده برایم یک کامنت عجیب و غریب گذاشته. مثل حرف های او و ته ِ کامنتش یک لبخند خاص. مثل لبخند های او. هر شب دلم نمی خواهد از خواب بیدار شوم اصلا. یعنی می شود یک روز یکی بیاید که یک کامنت ِ ...

 



+ 2:8 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

من یک مادر هستم(3)

پنج شنبه 94/5/15

 

 

انقدر معصومیت از صورتش می بارد که دلم می خواهد تا ابد فقط نگاهش کنم. با انگشتان کوچکش دستم را محکم گرفته. دلم هری می ریزد پایین. از خوشی. سرم را می اندازم پایین و می زنم زیر گریه. می دانم که از حالا به بعد باید سرم را بیاندازم پایین و گریه کنم. نمی دانم چه کنم. از لطف خدا.

تمام طول راه انگشتم را رها نمی کند. طاقت شنیدن صدای گریه اش را ندارم. توی این فضای بسته، هوا زیادی برای ریه های من سنگین است. می گذارمش توی بغل مامان و خودم را گم می کنم. نشسته ام روی اولین پله ی سر راهم. دلم هری می ریزد پایین. از غصه. سرم را می اندازم پایین و می زنم زیر گریه. دارم یاد می گیرم که از این به بعد سرم را بیاندازم پایین و گریه کنم. برای من یکی زیادی سخت است. دلم می خواهد با خودش حرف بزنم. دلم می خواهد برایش با صدای بلند گریه کنم. مامان که از دور می آید، اشک هایم را تند تند پاک می کنم. دارد می خندد. تمام راه برگشت هم دست مرا محکم گرفته. نمی دانم چه کنم. از لطف خدا. فقط این اشک هاست که هی سر می خورند پایین.

 



+ 1:56 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

 

آدمیزاد بعضی وقت ها دلش را به چه چیز هایی خوش می کند! تزئین سفره ی افطار ... تزئین ... خرد کردن گوجه و خیار با قالب و رنده ی مخصوص. سوپ قارچ ِ ولرم با ... گفتم سوپ ِ قارچ یاد تو افتادم.

همان غذای پر از خاطره را برایت درست کرده ام و نشسته ام منتظر ِشنیدن ِ چرخیدن کلید. صدای تلویزیون را زیاد کرده ام. قرآن می خوانند. هشت دقیقه ای به اذان مغرب مانده.

اذان هم می گویند و تو نمی آیی. دلم ضعف می رود و لب هایم خشک شده. دلم نمی آید به لیوان چای لب بزنم. شماره ات را می گیرم. تنها بوق آزاد می پیچد توی تلفن. خبری از صدای تو نیست. وضو گرفته ام و دارم چادر را سر می کنم. توی این چند وقت اولین باری ست که بدون حضور تو می خواهم نماز بخوانم. نگرانم. دلگیرم. تمام رکعت اول بیش از حد کند می گذرد. حس می کنم خودم و تمام وسایل اتاق هی بزرگ و کوچک می شویم. سر از سجده که بر می دارم، مهر می شود یک دایره ی کوچک سفید که هی می چرخد و بزرگ تر می شود. آنقدر بزرگ شده که می خواهد کم کم تمام خانه را بگیرد. پاهایم تکان نمی خورند. سرم را می گذارم کنار مهر. چشم هایم خودشان بسته می شوند. چند لحظه می گذرد که می بینم ایستاده ام کنار در یخچال و آب می ریزم توی لیوان شربت. سرحال ِ سرحال. مدام لیوان را هم می زنم. یکی هم درونم را هم می زند. یکی شبیه خودم. دلم آشوب شده و ممکن است هر لحظه پس بیفتم. دارم خواب می بینم؟

نمی دانم چقدر گذشته که دست های زبری پتویی را تا زیر چشم هایم بالا می کشد. تو برگشته ای. دانه های درشت عرق از کنار شقیقه هایم سر می خورند پایین. واژه هایت را یکی در میان می شنوم. دستت را گذاشته ای روی پیشانی ام. دلم می خواهد بگویم دست هایت، داغ دلم را خنک می کند. برندار. دلم می خواهد داد بزنم که دست هایت را برندار. آنقدر که دندان هایم به هم می خورند نمی توانم حتا کلمه ای حرف بزنم. زمان زیادی باید از افطار گذشته باشد. می خواهم بگویم یادم رفته زیر قابلمه را خاموش کنم. حتما تا حالا سوخته. می خواهم بگویم باید کمکم کنی تا بلند شوم و نمازم را بخوانم. شاید تا حالا قضا شده باشد. می خواهم بگویم نمی دانی چقدر نگرانت بودم و دلگیر و دلگیر و دلگیر . . . زبانم تکان نمی خورد. قطره های اشک با دانه های عرق روی شقیقه هایم یکی شده اند. انگار دستانم را به طناب کهنه ای گرفته ام که هر لحظه ممکن است پاره شود. دستان معلقم دارند خسته می شوند. گوش هایم سوت می کشند. پر از ترسم. پر از اضطراب. میان همه ی این صداهای عجیب و غریب توی سرم، صدای یا رفیق من لا رفیق له گفتنت، توی همین تاریکی، آبی می شود روی آتش. اما ... می دانی ... راستش ... شنیدن صدای هق هق تو و دیدن لرزیدن شانه هایت می خواهد بند دلم را پاره کند. بند دل منی که خیلی وقت است حتا با شنیدن بغض کردن هایت هم، از درد وا می روم.

+ عنوان از فرامرز عرب عامری

 

 


+ 4:43 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

دلت که گیر باشد ...

پنج شنبه 94/4/4

 

 

دخترکی که یک روز ابری سرش را تکیه داده به شیشه ی اتوبوس، تماشا کردن ندارد. اگر توی یک روز ابری دخترکی را دیدید که سرش را تکیه داده به شیشه ی اتوبوس و گریه می کند، از کنارش بگذرید و اصلا نگاهش نکنید. بگذارید راحت باشد. هیچ اتفاقی نیفتاده. تنها دلش کمی گرفته است ...

 



+ 6:18 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر
دریافت کد گوشه نما