فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
اقلیم ِ احساس
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی

زندگی یعنی تو

پنج شنبه 93/9/27

 

 

دارم خواب می بینم که توی این خانه ی ِ ساکت ِ تاریک، تنها مانده ام. چشمانم را که باز می کنم خورشید به وسط آسمان رسیده - نرسیده. عطرش را گذاشته بالای سرم. همین؟ بدون خداحافظی رفته. نمی دانست که من این روزها زیادی حساس تر شده ام؟

دلم می خواهد خودم را برسانم به کسی که چشمانش کپی چشمان اوست. یادم می رود. از همان صبح زل زده ام به مورچه هایی که از روی پنجره بالا می روند. عصر شده. من هنوز همان جا نشسته ام و خبری از مورچه ها نیست.

زیر کتری را روشن می کنم. می روم دنبال فنجان های گل سرخ. یکیشان لب پَر شده. نمی دانم چرا خوردن چای توی این فنجان ها را دوست داشته ام. همیشه ی همیشه. شاید چون با تو توی همین فنجان ها چای خورده ام. یک شب هایی پر از سرما. توی لحظه های خیلی خوب.

دارم می نویسم که کاش بودی تا برای هزارمین بار بگویم تویی که زندگی را به همه جا می بری. اصلا وقتی می خندی انگار بهار پاشیده باشی همه جا. چرا همیشه من این حرف ها را فقط با چشم هایم به تو گفته ام؟ این همه سکوت برای تو زیادی نیست؟ برمی گردی تا خودم با تو بگویم که چقدر تو را  . . . ؟

انگار خوابم برده که روی یک جایی معلق مانده ام. صدای کلید توی قفل می چرخد. یکی پریز برق را می زند. نور، مستقیم می خورد وسط مردمک هایم. چیزی نمی بینم. کسی دستان پر از عطرش را گذاشته روی صورتم. چیزی فراتر از گریه از چشم هایم سر می خورند. گریه ی این همه انتظار. اشک هایش می چکند روی صورتم. اشک های این همه دوست داشتن ...


+ خدایا شکرت ...

 


+ 11:35 صبح نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 


زنگ زدم به مامان تا بگویم نمی آیم، چند تا بوق بیشتر نخورد که بابا برداشت. سلام کردم. صدایم را نشناخت انگار. هیچ فکری توی ذهنم نبود. کلمه ها گم شده بودند خبر مرگشان. فقط یهو گفتم که چقدر دلم برایش تنگ شده. چند ثانیه صدای توی گوشی تنها سکوت بود و سکوت. آهسته داشت اشک می ریخت. فکر کرد نمی فهمم؟ دلم بیشتر از قبل گرفت. من هم آهسته تر گریه می کردم. مثل تمام وقت هایی که اشک های بابا را دیده ام.

توی تراس ایستاده ام و چراغ های آن دورترها را نگاه می کنم. برای صد هزارمین بار نمی دانم از جان این چراغ ها چه می خواهم. دارم به این فکر می کنم که من کی بزرگ شدم که نه خودم فهمیدم نه بقیه. مامان که همیشه می گوید: از 3 سالگی یهو رسیدی به اینجا. انگار همین دیروز بود.

جلوی آینه ایستاده ام و گریه می کنم. اشک هایم را با سر آستینم پاک می کنم و داد می زنم: من این سوپ بدمزه ی تلخو ن ِ می خو رم! هی اشک هایم را با سر آستینم پاک می کنم و حسرت می خورم به جای بچه هایی که توی حیاط برف بازی می کنند. می خواهم فرار کنم که مامان سرش را از آشپزخانه بیرون می آورد. چی گفتی؟ آنقدر صدایم گرفته که خودم هم به زور می شنومش. رویم را برمی گردانم و جواب نمی دهم. قهر کرده ام! مامان می خندد. من هم یهو می زنم زیر خنده. الکی! 4 سال بیشتر ندارم.

نگاهم روی بچه ها می چرخد. من نه حرفی می زنم نه مثل بعضی ها گریه می کنم. همه می گویند معلم ها بد اخلاقند. دست مامان را محکم چسبیده ام. از اینجا خوشم آمده. یکی از بچه ها آدامسش را باد می کند. می ترکد. می چسبد به صورتش. همه می خندند. حتا دخترک چهار ساله ی بی دندان هم. من هم از خنده ریسه می روم. 7 ساله ام.

با خط کش فلزی اسم محبوبه را روی میز می کَنَم. پشت سر من می خواهند مثلا یواشکی کنار گوش هم نقشه می کشند که چطور تمام لواشک های ترش توی کیفم را کِش بروند. پقی می زنم زیر خنده. معلم ادبیات یک ساکت ِ ! بلند می گوید. 16 ساله ام.

شاید چون چشم های پر از غمم را می بیند سرش را آرام تکان می دهد. فاطمه هی دارد برایم حرف می زند و دلداری یم می دهد. من گریه می کنم. استاد پشت پنجره ایستاده و ما دوتا را نگاه می کند. 20 ساله ام.

زل زده ام به چراغ های آن دورترها. باد می خورد توی صورتم. اشک هایم یخ زده اند. می ترسم چشمانم را باز کنم و سال ها گذشته باشد.  صدایشان از توی آشپزخانه می آید. نسترن غش کرده از خنده. می خواهم بال در بیاورم از شنیدن این خنده ها. آمده پشت در: بیا تو خب سلما میخولیا. یادم می آید که فقط 22 ساله ام.

+ عنوان از محمد عابدینی

+ عکس از حسن الماسی

 

 


+ 2:15 صبح نویسنده غزل ِ صداقت | نظر
 

دلمان نمی آمد از هم جدا شویم. می خواست برود، من اما دستش را گرفته بودم میان دستانم و زل زده بودم به گره اشک های توی چشمانش. رفت. پاهایم را می کشیدم دنبال خودم میان آن شلوغی. توی پیاده رو، صدای خرت خرت کشیده شدن چرخ های چمدانش روی آسفالت، حواسم را پرت کرد. نگاهش کردم. سرش پایین بود. انگار که خسته باشد یا کلافه. شاید هم نگران. نمی دانم. هر چه بود که یعنی حال خوشی ندارد. سرش را چرخاند به طرفم و نگاهش سر خورد روی چشمانم. بعد سرش را برگرداند. می خواستم فرار کنم اما قدم هایم را تند کردم پا به پایش. انگار فهمیده بود که دنبالش می روم. یک آن ایستاد. من هم. برگشت نگاهم کرد. خیلی بی تفاوت. سلام کردم. متعجب جوابم را داد.

- خوبین؟

+ خوبم!

انگار که بدش نمی آمد همینجا بایستد و تا خود شب جواب سوال های مرا بدهد. نمی دانستم دیگر چه بگویم. سر رسیدم را از توی کیفم درآوردم و گرفتم جلوی چشمانش.

- امضا میکنین؟

این بار بیشتر از قبل زل زد توی چشمانم. هول شدم یهو.

- سلام

بلند بلند خندید. دلم می خواست او همین طور بلند بلند بخندد و من نگاهش کنم فقط.

+ چند بار سلام می کنی؟

به این زودی صمیمی شده بود؟

- خب هول شدم.

لبخندم را که دید، جدی شد.

+ من می شناسمتون؟

ماندم چه بگویم. سررسیدم را باز کردم و برایش یک خط نوشتم، با امضای اسم و فامیل دار. گرفتم جلوی چشمانش. دهانش باز مانده بود. شاید هم باورش نمی شد روزی دختر نازک نارنجی ای(به قول خودش) را ببیند که دوست داشت برایش مدام حرف بزند و بگوید چقدر تو ... من هم هیچ وقت نگفتم که من چقدر چی؟

نشستیم لب جدول ِ پیاده رو. یکی از دوست داشتنی ترین کتاب هایش را گذاشت روی کیفم. می گفت تا آخر عمرش هم یادش نمی رود این غافلگیر شدنش را. می گفت آمده به کسی سر بزند که دارد از تنهایی دق می کند. وقتی این حرف ها را می گفت جور عجیبی نگاهم می کرد. سکوت کردم. تلخ خندید. از خنده اش جا خوردم. وقتی خداحافظی کردم و رفتم، دلم تنگ شده برای خودم و او که مدام پشت سرش را نگاه می کرد.

 

 


+ 12:35 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر