فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
اقلیم ِ احساس
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
درب کنسرو بازکن برقی

246

دوشنبه 94/2/28

 

 

باران های ِ تند عصر روز های اردیبهشتی

با اشک های ِ تو که بی ارتباط نبود؟

بود؟

اصلا خودت بگو ...

 


+ 9:16 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

245

یکشنبه 94/2/27

 

 

نگاهت جادو می کند

حتا

وقتی که چشمانت را بسته ای ...

 

 


+ 11:20 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

 

کل عصر را نشسته بودم و بی حواس نگاه می چرخاندم روی کلمه ها. به خودم که آمدم تماما خیس شده بودم و همه ی صفحه های کتاب انگار که داشتند آب می شدند. می خندیدم و وسط خندیدن، اشک می ریختم میان ِ دل ِ این باران های تند ِ عصر ِ روز های اردیبهشتی. از همین اشک هایی که آدم برای غم های خاص می ریزد. از همین غم هایی که دوست داری مدام دچارشان باشی. به ته ِ کتاب رسیده بودم زیر باران و غم تمام شدنش داشت مچاله ام می کرد. یک جور بهت، پلک زدن را هم فراموشم کرد.

باز هم یک صفحه ی دیگر ورق خورد. حس می کنم این عدد بیست و سه ی دوست داشتنی، باید عدد خاصی باشد. دلم می خواهد بیشتر از این حرف ها دوستش داشته باشم. دلم می خواهد حواسم بیشتر دنبالش باشد. دلم می خواهد مدام برای خودم مرور کنم خاطرات خوب شروع شدنش را. بعد از سوال پرسیدن هایش خیلی فکر نکردم که بگویم انگار بیست و سه سالگی برایم طعم آبنبات چوبی های هفت سالگی ام را می دهد. همین قدر شیرین. همین قدر دلنشین. همین قدر که اصلا دوست نداری تمام شود.

اصلا اردیبهشت چیزی کم ندارد. نه؟ این همه بستنی خوردن با کیک های شکلاتی ِ تلخ ِ تولد ِ آدم های دوروبرم. زندگی با یاس های پشت پنجره. این همه باران تمام نشدنی و کلییییی کتاب. حالا تو فکر کن که بیست و سه سالگی ات هم وسط همه ی این ها رخ بدهد. محشر تر از این؟

+ شانزده ِ اردی بهشت ِ بیست و سه سالگی ام را هیچ وقت فراموش نمی کنم.

+ اردی بهشت همان گیلاس خوردن های توست. دوستش دارم. بی نهایت ...

+بهترین هدیه، بهترین کتاب از طرف بهترین دوست ...

+ عنوان از رضا مقصدی

 

 


+ 9:45 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

ب مثل بابا

چهارشنبه 94/2/9

 

 

همیشه همه فکر می کردند که بیشتر از این که شبیه بابا باشم شبیه مامانم. همیشه همه اشتباه فکر کرده اند. همیشه همه ظاهر همه چیز را دیده اند که اشتباه کرده اند. وقتی که حرف می زنم انگار خود مامانم. راه که می روم. وقتی که می خندم. اما همه چیز این وسط مساوی تقسیم نشده. بیشتر به بابا کشیده ام تا مامان. گریه کردن هایم. ناراحتی هایم. سکوت کردن هایم. فکر کردن هایم. حتا نگاه کردن هایم. مامان همیشه می گوید: اگه خودش خونه نباشه یکی رو به جای خودش گذاشته که همون جور به آدم نگاه کنه! بعد می خندد.

یک زمانی بابا عاشق فرش بود. فرش که می دید چشمانش برق می زد و مثل بچه ها ذوق می کرد. آن موقع ها فکر می کردیم که فرش را از ما هم بیشتر دوست دارد. حتا زمانی هم توی این فکر بودیم که برایش به جای هر کادویی، چیزی بخریم که مربوط به فرش باشد. از صبح تا شب هم کارش زندگی کردن میان فرش ها بود. هر جا می رفتیم مدام بحث فرش می شد و این که آدم از کجا فرش خوب را بشناسد. اگر چیزی نمی گفتیم بابا یک روز کامل در موردش برای بقیه حرف می زد بدون این که ذره ای خسته شود. چند سال گذشت. یهو بابا حوصله ی هیچ مهمانی ای را نداشت. اصلا حوصله ی فرش را هم نداشت. حوصله ی هیچ چیزی را. از یک زمانی به بعد کلمه ی فرش شد کلمه ی ممنوعه توی خانه ی ما. توی مهمانی ها هم اگر حرفی می شد بحث را عوض می کردیم که بابا نشنود.

همین دو سه سال پیش، مستندی از تلویزیون پخش می شد که چند تا کارشناس در مورد فرش دستباف صحبت می کردند. دنبال کنترل می گشتم که بابا میان سکوت کردن هایش شروع کرد به حرف زدن. می گفت آدم باید سرش را روی فرشی بگذارد که دلش روی آن خوش باشد. بابا راست می گفت. همان موقع بود که فهمیدم چقدر شبیه به همیم. سکوت کردن هایمان. غصه خوردن هایمان. گریه کردن هایمان. ناراحتی هایمان. دلتنگی هایمان حتا ...

 

 


+ 12:55 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر
دریافت کد گوشه نما