فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
اقلیم ِ احساس
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

264

شنبه 94/11/17

 

گاهی فکر می کردم اگر ننویسم می میرم از درد و حالا روزی هزار بار می میرم ...

 



+ 8:57 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

 

صد بار به خودش گفتم دیگر تمامش کند و حرف زفتن نزند. فکر می کرد به خاطر خودش می گویم. برای خودم می گفتم. دلم برایش تنگ می شد. یک جور دلتنگی که محال بود بدون وجود خودش دلم را رها کند. یک جور دلتنگی که اگر آخرش او را نمی دیدم و صدایش را نمی شنیدم، دیوانه می شدم. چادرم را می انداختم روی سرم و با کفش های تا به تا می زدم به دل کوچه ها. فرقی نمی کرد چه ساعتی ... فقط اگر می ماندم خفه می شدم از بی هوایی. اتاق برای نفس کشیدنم تنگ می شد. آن وقت که به خودم می آمدم که نشسته بودم توی پارکی و زل زده بودم به بازی قطره های توی حوضش. خودش که همه ی این ها را می دانست و باز هم... می دانست اگر ثانیه ای تلفنش را دیر جواب بدهد به دنبالش همه جا را می گردم. آن وقت می خواست بی خبر بگذارد برود؟ نمی گفت من دق می کنم؟ نمی گفت وقتی می فهمم که رفته قلبم یهو ممکن است بایستد؟ دلش حتا برایم نمی سوخت؟

آخرین بار هم حجت را تمام کرد. لال می شدم؟ جیغ می زدم؟ گریه می کردم؟ خودم را می زدم؟ آمدم بیرون. همان جا پشت در گریه ام گرفت. گریه ام گرفت که محال است بفهمد چه می گویم. محال است حرف هایم را بفهمد. اصلا بهشان فکر نمی کند. محال است بفهمد..داشتم برایش می گفتم که نمی دانم چه بلایی سرم آمده. حال خودم را نمی فهمم..گیج ِ گیجم.نماز هایم را یکی در میان درست و با حواس می خوانم. همه اش شدی تو. آن وقت تسبیحش را برای یادگاری گذاشته میان دستانم. نمی فهمد.

 



+ 7:23 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

262

یکشنبه 94/10/6

 

 


- ینی به خاطر من داری گریه می کنی؟

جوابش را ندادم فقط زل زدم به چراغ های بیرون.

اما فهمیدم که هنوز نمی داند چقدر دوستش دارم ...


 

 


+ 7:46 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

به مهر

دوشنبه 94/9/2

 

 

تمام وسایلم را جمع کرده ام تا صبح دنبالشان نگردم. از هیجان خوابم نمی برد. نمی دانم چه حسی ست که هر سال همین شب را باید تا صبح درگیرش باشم. حوصله ام نمی کشد پتویم را باز کنم. فضای اتاق خیلی سرد شده. هنوز بخاری روشن نیست. هوا کم کم روشن می شود و من صدای مامان را از فاصله ی خیلی دور می شنوم. دستانم گرم شده و توی خواب و بیدار پلک می زنم. نمی دانم ... انگار که کسی دلش برایم سوخته که پتو را تا روی سرم بالا کشییده. حتما از سرما مچاله شده بودم. هی مامان دارد صدایم می زند. آنقدر چشمانم گرم شده که اصلا دلم نمی خواهد از جایم تکان بخورم. می دانم که اگر پتو را کنار بزنم از هجوم هوای سرد دندان هایم به هم می خورند. از گوشه ی پتو ساعت را نگاه می کنم. اگر کمی دیگر بلند نشوم خیلی دیرم می شود. مامان معلوم نیست توی آشپزخانه چکار می کند. مثل همیشه. صدای همه چیز با هم یکی شده. صدای ظرف شستن مامان. صدای خروسی که تازه توی محله پیدایش شده. صدای قل قل کتری که همیشه بلند است و انگار همه وظیفه ی من می دانند که زیر گاز را کم کنم. این ساعت از صبح وضعیت صبحانه خوردنم نرمال نیست.  یا یک تکه نان هم از گلویم پایین نمی رود. یا دلم می خواهد تمام صبحانه های دنیا را یک جا بخورم. امروز هم از همان روز هایی ست که یک تکه نان هم از گلویم پایین نمی رود. مامان همه چیز را آماده کرده. از نان و پنیر و گردو بگیر تا کره و مربا و تخم مرغ عسلی. انگار فقط همین امروز را باید مفصل صبحانه بخورم.  هر چه می کنم به جز یک تکه نان از گلویم پایین نمی رود و این سفره ی صبحانه ی پر رنگ و لعاب هم اشتهایم را باز نمی کند. تکیه داده ام به یخچال و زل زده ام به سفره ی صبحانه. دارم پیش خودم فکر می کنم که نان سنگک را ببین آخر چطور دلت می آید که ... صدای زنگ از جا می پراندم کلافه می دوم این طرف و آن طرف. خوب شد وسایلم را آماده کرده بودم. اصلا نشد یک بار من بروم به دنبال او. چند بار خواستم به خودش بگویم که یک روز هم اگر دیرمان شد بگذار من فقط برای یک بار زنگ خانه ی شما را بزنم. نمی داند ک به دلم تا چقدر حسرت شده. از بس که همیشه بی برنامه و شلخته بوده ام اینطور می شود دیگر. بدو بدو کیفم را می اندازم روی شانه ام و چادر به سر با کفش های توی دستم می دوم تا پشت در. در را باز می کنم و با نگاهم به او می فهمانم که این وقت صبح نباید دستش را بگذارد روی زنگ. هزار بار به او فهمانده ام. توی کله اش فرو نمی رود که. او هم یک جوری نگاهم می کند که انگار بخواهد بگوید اگر چند ثانیه دیگر نمی آمدی می رفتم. نمی دانم چرا هیچ وقت نرفته. باز هم مثل همیشه من فقط سلام می کنم و او تا خود رسیدن فقط حرف می زند. هنوز هم نمی داند که هیچ وقت به حرف هایش گوش نداده ام.

زنگ می خورد. من هم با صدای بلند زنگ مدرسه ی رو به رویی از گذشته بیرون می پرم. دلم صدای شنیدن همان زنگ قدیمی را می خواهد. همان شیطنت های زنگ تفریح. همان یک لقمه نان و پنیر توی کیف مدرسه ام. دلم خیلی چیزها را می خواهد ... خیلی ...

 



+ 7:15 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر
دریافت کد گوشه نما