اقلیم ِ احساس
سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
حذف تبلیغات طمع‌زا از رسانه ملّی

خاطره های دور

یکشنبه 93/1/24

 

 

یک زمانی وقتی به خودت می آیی که آدم های اهل ِ دل، یکی یکی خودشان را از زندگی ات کشیده اند بیرون. نه فقط از زندگی ِ تو، از روی زمین. از این دنیا و شاید هم از خاطره ها. دیگر سخت می شود کسی یادش باشد حرفی آشنا، و دیالوگی و نشانی ِ خانه ای قدیمی توی ِ پایین ترین ِ قسمت ِ شهر و اسم آدم هایی که ... آدم هایی که با وجودشان بزرگ شدی. وقتی به خودت آمدی که آدم ها یکی یکی از عکس های ِ توی ِ آلبوم ِ خانوادگی ات کم شده اند یهویی. وقتی به خودت آمدی که همه ی دیوار های ِ کاهگلی ِ همان خانه های ِ کوچه ی بچگی هایت پر از اعلامیه ی آدم هایی شده که تو با وجودشان . . . .

قول گرفته بودم آدامس خرسی هایش را فقط به من بفروشد. قبول کرده بود و من هم با همان سادگی ِ کودکانه ام باور کرده بودمش.

داشتم می گذشتم از مسیری که حتا دیگر اسمش را هم یادم نمی آمد. بقالی اش شده سوپر مارکت. خودش نیست. آدامس خرسی ها هم. کوچه ی رو به رو به مغازه را نگاه می کنم. خبری از درخت هایی که همیشه تا وسط ِ کوچه می آمدند، نیست. گوشه ی پرده ی در حیاطشان، با باد می آید توی کادر ِ کوچه. خانه اش از آن خانه هایی بود که همیشه ی خدا پر از مهمان بود. آن طرف خیابان، توی کوچه ای باریک و طولانی، اما باصفا. می دوم آن طرف ِ خیابان. ماشینی ترمز می کند و دستش را می گذارد روی ِ بوق. من هم دستم را گذاشته ام روی پرده ای که با باد هی می آید توی کادر کوچه. هیچکس نیست. خودش تنها، نشسته جلوی در ورودی. روی اولین پله. موهایش یک دست سفید شده. حواسش اینجا نیست انگار! می خواهم بنشینم رو به چشمانش که زل زده به دیوار رو به رو، و بگویم: من همون پیرزن 5 ساله ای یم که فقط ازتون آدامس خرسی می خرید.یادتونه؟ یکی از توی حیاط می گوید: دیگه چیزی یادش نمیاد. شاید دخترش باشد. شاید هم یکی که روزی از او قول گرفته بوده که فقط آدامس خرسی هایش را بفروشد به خود ِ خودش. فقط چشمانم را می بندم که نبینم دلم یک جور ِ بدجوری ریخته پایین.

 

 


+ 11:49 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

 

آنقدر عجله داشتم که حواسم به چیزی نبود. نه به مدل آینه های ماشین. نه آویز جلوی شیشه. نگاهم تنها به گوشی بود و ساعت. پیاده که شدم، داشتم توی کیفم دنبال پول می گشتم. دستم را دراز کردم به طرف راننده. داشت دنبال پول خرد می گشت. این طرف ترش را نگاه کردم. نگاهم افتاد به چشمهایی. انگار هیچکس نبود و تنها چشمان او. چشمانی آشنا و دیگر هیچ ...

 



+ 5:5 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

آمد و رفت ...

دوشنبه 93/1/11

 

 

 

دارم به مامان می گویم انگار اتاق خالی این آپارتمان هم پر شد. پنجره ی آشپزخانه را که باز می کنم، چراغ آپارتمان رو به رویی هم روشن می شود. شنبه، سر کار با یکی دعوایم می شود، زودتر بر می گردم خانه. شام را پشت پنجره می خورم و نگاهم به پنجره ی باز آپارتمان رو به رویی می افتد. یکشنبه برف می آید، سر کار نمی روم. دارم ظرف ها را می گذارم توی سینک ظرفشویی که نگاهم می افتد به پرده ی آبی آپارتمان رو به رویی. دوشنبه تعطیل رسمی ست. پرده ی آپارتمان رو به رویی نصفه کنار رفته. دیگر عادت کرده ام که نهار و شامم را اگر خانه باشم توی تراس، رو به پنجره ی آپارتمان رو به رویی بخورم. سه شنبه، پسری را می بینم که از توی پنجره ی آپارتمان رو به رویی دارد نماز می خواند. زل می زنم به نماز خواندنش. وقتی به خودم می آیم که دارد نگاهم می کند. می روم توی آشپزخانه و پرده را می کشم. چهار شنبه از خواب که بیدار می شوم، سرمای بدی خورده ام، مرخصی رد می کنم. یک فنجان چای داغ می برم توی تراس و زل می زنم به پنجره ی آپارتمان رو به رویی. همان پسری که داشت نماز می خواند، پنجره را باز می کند، می نشیند درست جلوی چشمان من، نگاهش به من نیست و لبخند می زند. نگاهش که به من می افتد، سرش را می اندازد پایین. گونه هایم سرخ می شود. تا شب چند بار می روم لب پنجره و هر بار او را می بینم و کتابی میان دستانش. پنجشنبه، پرده ی آپارتمان رو به رویی کشیده شده. تا جمعه منتظر می مانم نه کسی پشت پنجره می آید، نه چراغی روشن می شود و نه پرده ای کنار می رود. شنبه ای ما از آن خانه می رویم.

 


 


+ 11:13 صبح نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

تو می گویی تنها، فیلمند و آدمهایش این طرف دوربین دارند می خندند از ته دل. نه! تو نمی دانی که من ... ! هیچ کس نمی داند. چیزی عجیبی نیست که وقتی تو نباشی، نگاهم را هر کجا بیاندازم، یاد تو بیفتم. یاد تو بیفتم و دلم برایت تنگ شود. اصلا وقتی کنارم هم باشی باز دلم برایت تنگ می شود. حالا ... به خاطر این سکانس های تلخ گریه نمی کنم. به خاطر اشک های آدم های آن طرف دوربین گریه نمی کنم. تو نمی دانی که یکی شبیه تو ... خیلی شبیه تو ... رفته نشسته آن طرف دوربین. مثل تو راه می رود. مثل تو می خندد. گریه می کند. نفس می کشد. حتا ... حتا تر مثل تو هم فکر می کند. دست هایش، انگار دست های تو باشند. موهایش. چشم هایش، چشم هایش، چشم هایش. دیشب دلم گرفت از این که دیدم یک جور خیلی بدجوری چنگ زدی به موهایت و غم خیلی زیادی جا خوش کرده بود میان چشم هایت. حالا خودت بودی یا او؟ اصلا تو بیا و این گونه مرا بفهم. تو باشی نمی نشینی زل بزنی به صفحه و از ته دلت زار بزنی؟ تو هی بگو او دارد ادای تو را در می آورد. دست هایش چه؟ دست هایش هم دارند ادای دست های تو را در می آورند؟ هان؟ اصلا دارم دیوانه تر می شوم وقتی که خیال می کنم زل زده ام به چشم های خود ِ خود ِ خودت. بگذار دیوانه تر شوم. بگذار ...

 



+ 5:19 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر