سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
اقلیم احساس

اقلیم احساس



همچنان باران می بارد...

با هیجانی خاص می خواهم که تمام وجودم را باران بزند!

بین من و باران  رازیست که حتی ابرهای تیره هم از آن بی خبرند...

 چه رویایی!

قدم میزنم  زیر باران در کوچه های تنهایی م...لذت زیر باران را من میدانم و بس...

 لذت بارانی که بصورتم می خورد را به سرمایی که تمام وجودم را در برگرفته ترجیح میدم ...

 تمام صورتم خیس شده ... نگاه مردم را کاملا حس میکنم و من ته دلم به نادانی شان میخندم ...

نمی دانم بین من وباران و او چه رازیست که که این گونه شیدا دل  میشوم

مرور میکنم خاطرات آن روز بارانی را زیر باران

بغضم در لابه لای قطره های باران پنهان می شود.

انتظار . . .

انتظار . . .

انتظار . . .

چه سخت است انتظار ...ولی خوبی انتظار من این است که باران با من است ، درد دلم را میفهمد...

رد پاهای قدیمیمان میشود تسلی دل من ، میشود مرهم ریش دل من..

اینبار اشکم لابه لای قطرات باران پنهان میشود...

ای کاش خودت را نشانم میدادی و دوباره با هم در زیر باران ، دستانمان را گرم میکردیم ...

تو را نمیدانم اما من شیدای شیدایم، چون من میدانم باران چیست . . .


نوشته شده در یکشنبه 30/11/90ساعت 10:58 عصر توسط غزل صداقت نظرات ( ) |


فرار می کنم ؛فــــرار...


این جا آدم ها تمام شده اند...


تمام کسانی که می بینم آدم شکنند...


قلب


احساس


خاطره


غرور


...


و لبخندم رامیشکنند...


و پس از آن میگویند :متأسفم.


و سوار بر نسیمی از خوشی که همراه خود آورده بودند؛طوفان میشوند و ویران می کنند


و ... می روند!


به همین سادگی . . .


نوشته شده در شنبه 22/11/90ساعت 11:41 عصر توسط غزل صداقت نظرات ( ) |


عادت کرده ام به سیاه کردن دفتر خاطراتم،


به مرور عقربه های ساعت دیواری،


به این روزهای تکراری که بدون تو سپری می شوند.


عادت کرده ام که هر زمان،


یادت کودک احساسم را به گریه انداخت،


سرم را به دیوار اتاق تکیه بزنم


و نامت را زمزمه کنم.


عادت کرده ام ...


به هق هق گریه های شبانه ام،


به غروب غربت،


به زمین و زمان


نترس . . .


هنوز ثانیه هایی از عمرم باقی است


که آن را هم به یاد تو سپری می کنم...


نوشته شده در شنبه 15/11/90ساعت 7:4 عصر توسط غزل صداقت نظرات ( ) |


لیلی زیر درخت انار نشست


 


درخت انار عـــــاشق شد


 


گل داد،سرخ سرخ
 


 


گل ها انار شد، داغ داغ
 


 


هر انار هــــزار تا دانه داشت
 


 


دانه ها عـــاشق بودند
 


 


دانه ها توی انار جا نمی شدند


 


انار کوچک بود
 


 


دانه ها ترکیدند


 


انار ترک برداشت
 


 


خون انار روی دست لــــیلی چکید...
 


 


لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید
 


 


مجنون به لیلی اش رسید
 


 


راز رسیدن فقط همین بود


 


کافی ست انار دلت ترک بخورد...


نوشته شده در شنبه 8/11/90ساعت 3:43 عصر توسط غزل صداقت نظرات ( ) |


بعضی از آدمها ،

پُر از مفهوم ِ بودنند...

پُر از حس های ِخوبند...

پُر از حرفهای ِنگفته اند...

چه هستند ، هستند


و


چه نیستند ، هستند...


یادشان..

خاطرشان..

حس های ِخوبشان..

آدمها بعضی هایشان ،

سکوتشان هم پُر از حرف هست...

پُر از مرهم ،

به هر "زخم" است...


نوشته شده در شنبه 1/11/90ساعت 12:30 صبح توسط غزل صداقت نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin