فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
اقلیم ِ احساس
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تسبیح دیجیتال

 

 

دلم می خواهد فقط بنویسم. توی همین تاریکی حتا. ساعت مدام حواسم را پرت می کند. می خواهم بگذرم از واژه ای. سماجت می کند برای ماندنش. یکی، یک لیوان آب می گذارد روی میز و می رود به سمت میز کناری. صدای کشیده شدن صندلی آنقدر گوش خراش است که نگاهش می کنم. خودش را یک جورهایی پرت می کند روی صندلی. انگار که یک روز کامل کوه کنده باشد. نگاهم گذری می چرخد روی چهره اش. ثابت می ماند. برق سه فاز وصل کرده اند به تمام وجودم. چشمانم تا حد توان گرد شده. کم کم مثل شامی بدون آرد، روی صندلی وا می روم. انگار که هر تکه از وجودم به سمتی روان است. دلم جلز و ولز می کند اما ظاهرا همه چیز آرام است. پاهایم چسبیده به زمین، می لرزند. حس کسی را دارم که می خواهد حرف بزند اما لال است. وسایلم را جمع می کنم و می زنم بیرون. در حد انفجارم و حال خودم را نمی فهمم. پاهایم را روی زمین می کشم. انگار که تمام علائم حیاتی راه رفتنم از بین رفته باشد. باران هم مرهم خوبی ست. وقتی که آنقدر تند می بارد تا خنثی می شوم. می خواهم حواس خودم را پرت کنم. تولد او هم نزدیک است. دلم می خواهد برایش هدیه ای بخرم که ...... چرا حواسم پرت نمی شود؟ حواس من کی پرت شده که حالا پرت شود؟ کجا پرت شود اصلا؟ صد سال هم بگذرد نمی شود که نمی شود. دارم خودم را گول می زنم؟ آنجا چه کار می کرد؟ لعنت به این حس که همیشه مثل ویرگول در برابر او مکث کرده. به خودم که می آیم، تمام واژه هایم را ریخته ام کف خیابان و زیر قدم هایم. غمگین تر می شوم.

 



+ 9:48 عصر نویسنده غزل ِ صداقت

بگو سیب!

پنج شنبه 93/11/30

 


گفتم زیادی به قول خودش به فکر پیشرفت من افتاده. اصلا یکی نیست بگوید به تو چه؟ به تو چه که نوشته هایم گاهی بالا و پایین می شوند و هزار حرف غیر قابل تحمل دیگر. گفتم دست از سر من یکی بردارد. گفتم خسته شدم از بس هر بار دیدمش و موضوع صحبتمان فقط نوشته های من بود! گفتم به خاطر همین حرف هاست که من مدام آرامش ندارم و باز سکوت می کنم. گفتم صرفا هر نویسنده ای می تواند وبلاگ نویس باشد. اما هر وبلاگ نویسی که نویسنده نیست! نوشتن با نوشتن خیلی فرق می کند! و من صرفا وبلاگ ندارم که نویسنده شوم. نمی نویسم که نویسنده شوم. اینجا می نویسم که روحم کمی آرام بگیرد. حالا هر کس اختیار کلیک کردن خودش را ندارد، من باید پاسخ گو باشم؟ گفتم دست از سرم بردارددددددددددد.

داشتم برایش توضیح می دادم که نمی داند چقدر دلم می خواهد چند ساعتی بین بچه ها باشم. فکر می کرد تحملش را ندارم. با احترام اجازه داد. وجودش همه مهربانی بود. نشستم تا برایشان خاطره تعریف کنم که پیام مامان را دیدم. رفتم توی راهرو و زنگ زدم. در دسترس نبود. نوشته بود خودش می داند دستم بند چه کاری ست که سراغش را نمی گیرم. تا برگشتم، کم مانده بود اتاق را روی سرشان خراب کنند. یعنی آنقدر از دیدن یکی غیر از خودشان ذوق کرده بودند؟ همه چیز به هم ریخته بود به جز وسایل من. روی دیوار پر بود از نقاشی. نقاشی با توت فرنگی هایی که داشتیم می خوردیم. یکیشان روسری ام را کشید. بقیه خندیدند. معلوم بود الکی می خندند. من هم مثل خودشان خندیدم. بعد یکیشان جلو آمد و دست هایم را گرفت که بگو به درک بگو به درک. گفتم به درک. با دوربین خیالی اش چیلیک چیلیک از به درک گفتن من عکس انداخت. انگار که داشتم می گفتم سیببببببببببب. بقیه هم پشت سرش می گفتند به درک و به طرز فجیعی از ته دل می خندیدند. از همان خنده هایی که آدم دلش درد می گیرد و اشکش در می آید. چند دقیقه ای نگذشته بود که همه از شدت خنده روی زمین افتاده بودیم و ریسه می رفتیم. جوری می خندیدیم که اگر کسی در را باز می کرد و ما را می دید، فکر می کرد داریم هق هق، گریه می کنیم. می خندیدیم با صورت پر از اشک. اشک آن ها واقعی تر از اشک های من بود. خیلی واقعی تر. برای درد هایشان نمی دانستند بخندند یا ....

 

 


+ 8:5 عصر نویسنده غزل ِ صداقت

چشمان ِ شکسته

دوشنبه 93/11/20

 

 

مامان خیلی سعی می کرد مهرش را یک جوری به دلم بیندازد. زیر بار نمی رفتم. دوست نداشتم دیگر! چشمانم خیلی هم ضعیف نبودند، این همه اصرار برای آن بود که ضعیف تر نشوند؟ دنیا را دیدن از پشت یک قاب شیشه ای، گاهی آنقدر خسته کننده می شد که وقت هایی که کسی هوایم را نداشت، کنارش می گذاشتم. از همان بچگی همراهم بود. تذکر دیگران هم. مامان که دیگر تمام جملاتش تبدیل شده بود به یک کلمه! [ عینک! ] هر وقت که چشمانم را بی او می دید با همین یک کلمه تذکر خودش را می داد. یک زمانی سنم به عددی رسید که همان یک کلمه را هم نمی گفت. فکر می کرد خوشم نمی آید و او باید خودش کوتاه بیاید و بالاخره آمد. کنارش گذاشتم تا چند سال بعد. اما دوباره ... این یکی دیگر مامان نبود که به همین راحتی ها کنار بیاید. فقط باید حرفش را گوش می کردم و هنوز عین ِ عینک را نگفته بود، گذاشته بودمش رو چشمانم.

چند تا از عکس هایم را چسبانده بود به در یخچال که جلوی چشمش باشد. هنوز هم برشان نداشته. یکی از عکس هایم که معلوم نیست برای چند سالگی ام بوده، یک سالگی. دو سالگی. شایدم سه سالگی. با صورت هندوانه ای خندیده ام و شیطنت می بارد از چشمان براقم. با موهای پریشان زل زده ام به دوربین. شاید هم زل زده ام به خنده های مامان که پشت دوربین ایستاده. انگار به کشف بزرگی رسیده باشم. شگفت زده ام. مرموز می خندم. چند سال بعد ترش هم خندیده ام اما توی این یکی نه خنده ام مرموز است نه شگفت زده ام. خیلی معمولی خندیده ام. خیلی طبیعی. یک جورهایی مهربانی می بارد از چشمانم. چند تا عکس دیگر هم. هی بزرگ تر شده ام . خنده هایم جمع و جور تر. مصنوعی تر. با چشم هایی که عجیب بودنشان هم برای خودم سوال شده. اصلا معلوم نیست به کجا نگاه می کنم. شاید هم اصلا نگاه نمی کنم. شاید فقط می خواستم دل کسی که عکاس بوده نشکند یهو. آخرین عکسم می رسد به جایی که عینک زده ام. فقط بین همه ی عکس ها، توی این یکی عینک به چشم هایم مانده. نه چشمانم پیداست نه لبخند ِ نصف ِ نیمه ام. هر بار از کوچکترین شروع می کرد به دیدن تا می رسید به آخری. بعد به من نگاه می کرد می گفت: پس عینکت کو؟

حالا کارم به جایی رسیده که دیدن هر چیزی را فقط با وجود عینک می خواهم. حتا دیدن او را. فکر می کنم شاید تصویر را جور دیگری به چشم هایم نشان دهد. مثلا او را که دارد می خندد و برای من دست تکان می دهد. سرش را کج می کند و یک چیزی می گوید که من متوجه نمی شوم. نه مثل حالا که فقط نگاه می کند. خیلی غمگین فقط نگاهم می کند. فقط مرا ...

حالا سعی می کنم دوستش داشته باشم همان عینک دوست نداشتنی ِ غیر قابل تحمل ِ بچگی هایم را. حتا حالا هم که شکسته. باید دوستش داشته باشم چون از این به بعد می خواهد باز هم همراهم باشد. با همین عینک باید هی بخوانم و بنویسم. بخوانم و بنویسم و کل شبانه روز را تایپ کنم. با همین عینک ِ شکسته ...

 

 


+ 9:19 عصر نویسنده غزل ِ صداقت

 

 

 

چشمانم را باز می کنم. امروز هم صبح دیگری ست . همه جا به هم ریخته. دلم یک چیزی می خواهد .... خودم هم نمی دانم دلم چه می خواهد. تمام ظرف های دیشب روی کابینت مانده. خشک شده اند. ماست ریخته روی فرش. پوست تخمه ای چسبیده کف پایم و دست بردار نیست. یکی دارد صدایم می زند. شاید! شماره ی مامان افتاده روی صفحه ی تلفن. صفحه ی گوشی روی میز دارد روشن و خاموش می شود. بدون این که بدانم کی می تواند باشد، خاموشش می کنم. حوصله ی هیچ کس را ندارم. سرم را می برم زیر پتو. چشمانم را می بندم. بیدار که می شوم هوا تاریک شده. برق رفته انگار. چراغ هیچ کدام از پریز ها روشن نیست. فقط صدای پارس چند سگ می آید و پیچیدن باد توی ساختمان. از لابه لای در باد می ریزد تو. سردم شده. نشسته ام توی این تاریکی و سالاد درست می کنم. چراغ قوه دارم اما روشن نمی کنم. جای همه چیز را می دانم. جای همه چیز را از قبل حفظ کرده ام. سالاد را بیشتر با سس دوست دارد و آبلیمو. دارم فکر می کنم شیشه ی آبلیمو را گذاشته ام روی کابینت کنار پنجره یا توی یخچال؟ به بهانه ی پیدا کردن شیشه ی آبلیمو پشت پنجره ایستاده ام و بیرون را تماشا می کنم که فرو رفته توی یک تاریکی ِ محض. میان این سرما، می روم توی تراس و به نور ماشین های توی جاده نگاه می کنم. سرم را می چرخانم به طرفی که انگار کسی توی تراس خانه اش شمع روشن کرده باشد. نگاه من مدام به این طرف و آن طرف می چرخد تا همه چیز را با جزئیات ببینم که یکی از میان یکی از همین تراس ها داد می زند: کاش بودی ... همان لحظه انگار برق دوباره می آید و می رود. از ترس می روم توی اتاق و پشت در تراس نفس عمیق می کشم. باد می خورد پشت در و انگار یکی با مشت می کوبد به آن. بیشتر می ترسم و کز می کنم گوشه ی اتاق. چشمانم را دوباره می بندم. همه چیز تاریک ِ تاریک. هم خوشم می آید هم می خواهم زودتر تمام شود. با همین چشمان بسته و پرده ی سیاه روی چشمانم؛ یهو همه جا روشن می شود. اشک از گوشه ی چشمم می ریزد پایین. دلم می خواهد گریه کنم. گریه می کنم. بلند بلند گریه می کنم. تمام صورتم خیس شده. خوابم می برد کم کم. گرمم شده. کلافه شده ام. نای بلند شدن ندارم. چشمانم بسته مانده. دستی سرم را نوازش می کند. دلم آرام می شود. خیال می کنم تو هم با برق برگشته ای. اما نه تویی در کار است و نه هنوز جایی روشن.

 



+ 7:58 عصر نویسنده غزل ِ صداقت
دریافت کد گوشه نما