فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
اقلیم ِ احساس
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغات در پارسی بلاگ

 

 

به من اعتماد می کنی؟ چشمانت را ببند و تا وقتی نگفته ام باز نکنی ها. دستت را بده به من. خودم هوایت را دارم. دستت را بده دیگر. آهان..بیا جلو تر. اینجا قدم هایت را محکم تر بگذار. از سردی ِ آب نترسی ها. عرضش زیاد نیست. زود رد می شویم. سردت شد؟ چرا داری می خندی؟ دلت قلقلک شده؟ دیگر تمام شد. دستانت یخ کرده. بیا برویم جلوتر. چشمانت را باز نکنی. اینجا پر شده از خاک و خار. پاهایت را روی چشمانم بگذار. مبادا کف پایت زخمی بشود ها. آن وقت من دق می کنم. می خواهم غافلگیرت کنم. کمی دیگر برویم رسیده ایم...اینجا..بیا ..کمی دیگر...آهااااااان .رسیدیم. بیا بنشینیم روی این تخته سنگ ها. بیا این طرف تر. حالا بنشین. چشمانت را باز کن. اینجا همانجایی ست که روزی آرزو داشتم تو را بیاورم و غافلگیرت کنم. می بینی چه جای دنجی ست؟ این بید مجنون ها را ببین. چقدر شبیه چشمانت شده اند. از بچگی هوایشان را داشته ام. مثل چشمان خودت. زل بزن توی چشمانم. توی سیاهی شب. ببین من خودم هوایت را دارم. نترسی ها. ماه را برایت می آورم که سیاهی اش توی ذوقت نزند. بگذار این شاخه گل را بگذارم اینجا. آهان. گذاشتم. می خواهم تو را به رخش بکشم. کار بدی می کنم؟ اصلا می خواهم تو را به رخ تمام عناصر طبیعت بکشم. می خواهم کم بیاورند. می خواهم در برابر تو سجده کنند. زندگی هم از این ناب تر می شود؟ میان دست های تو .... از اولش هم می خواستم تو را بیاورم همین جا. جای خیلی دنجی ست. من هم می آمدم. اما تنهایی. پاییز که بشود دیگر نمی دانی چه کنی از این همه بی قراری. تنها می دانی که باید یک نفر دیگر هم باشد تا دست در دست هم قدم بزنید روی برگهای زرد شده زیر پایت. اگر بدانی چه محشری ست. یک روز باید بیاییم حتما. یک روز که پاییز باشد. هوا هم بارانی باشد. بعد من دست تو را بگیرم و دوباره هوایت را داشته باشم که سرما نخوری. که تب نکنی. که هی زیر باران قدم بزنیم و فکر کنیم که زندگی هم از این محشرتر؟ فکر کنیم به خیلی چیزها و زل بزنیم به دانه های باران و بخندیم و شعر بخوانیم و .... ببین مرا... می گویم مرا ببین حواست کجاست؟ مرا نگاه کن. بگذار نفس بکشم. با این لبخندها. با این ... کاش تمام ِ دنیا رنگ چشمان ِ تو را می گرفت ... کاش ...

+ در طریقِ عشق خار از پا کشیدن مشکل است

  ریشه در دل می‌کند، خاری که در  پا می‌رود!

  صائب تبریزی

 

 


+ 1:40 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

باران تویی ...

شنبه 93/7/26

 

 

 

تو عاشق بارانی. اصلا تو خود بارانی. دوست داری هر وقت که می بارد، خودت را بیندازی توی دل خیابانی که ته ندارد. هیچ وقت دستکش دست نمی کنی و هی انگشتانت سرخ تر می شوند. شال گردنت را هم، همیشه ی خدا جا می گذاری. چشمانت به باران حساسیت دارند. نگاهت را می اندازی روی کفش هایت. توی سکوت هی قدم می زنی. فکر می کنی. فکر می کنی به خاطرات بارانی ات. به خود باران. به قطره هایش . . .

کف دستم پر شده از قطره هایش. من هم یکی از همین قطره هام. تو هم یکی. هر چه که می بارم به تو نمی رسم. از این باریدن ها، پر شده ام از دلهره و ترس ک مبادا برسم به ته خط. ته خطی که نه تو به آن می رسی و نه من راه برگشتی دارم . . .

با هم می دویم این خیابانی را که ته ندارد. که یک پرنده هم این حوالی پر نمی زند. قدم های بلند برمی داریم روی این جدول های سبز و سفید. از روی جدول میفتی. من می خندم. دل، شاد شده ام. خون دویده توی رگ هایم. از ته دل می خندم. دلم می خواهد برایت حرف بزنم. بگویم که وقتی نیستی چقدر دلم می گیرد . . .

حالا حس می کنم چشمان من هم به باران حساسیت دارند. به همین زودی تمام خنده هایم به گریه تبدیل می شود؟ تنهایی، تمام خیابان را زیر شرشر قطره های باران، ایستاده، قدم می زنم. آنقدر آهسته قدم بر می دارم که انگار تمام دنیا را کلافه کرده باشم. بی تو ایستاده قدم زدن زیر باران، انگار که نفس کشیدن مطلق توی دود باشد. همین قدر دردآور . . .

هیچ کس در را باز نمی کند. تو باید باشی که در را باز کنی. کلید ها جا مانده. نمی دانم کجا. اصلا چه فرقی می کند. کلید هم باشد که در را باز کنم و وسایلم را همان جا پشت در بریزم روی زمین. برای خودم چای بریزم. بروم بایستم توی تراس. لیوان را فشار بدهم میان انگشتانم. هی پایین را نگاه کنم و دلم هری بریزد و هی باران ببارد و من دق کنم بی تو؟ برای خاطر دویدن زیر باران ... برگرد . . .

+ من دلتنگی را از تو بلدترم.

+سهم من از تو چی بوده غیر از این تب؟

 


 


+ 11:56 صبح نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

 

 

می دوم. تمام این مسیر طولانی را در حال دویدنم. فکر می کنم هر لحظه زمین خوردنم حتمی باشد. می دوم. تند تر می دوم. این جا دیگر نفسم بالا نمی آید. کمی مکث می کنم. دستم را می گذارم روی زانو هایم و زل می زنم به انتهای ِ راه. انتهایی نیست. نهایتی ندارد انگار. دیگر خسته شده ام. دیگر پاهایم یاری نمی کنند. باید بدوم. باید خودم را برسانم به انتها. تو آنجا ته ِ جاده باید ایستاده باشی. ایستاده ای منتظر من. مگر نه؟

  حالا به نقطه ای از زندگی ام رسیده ام که تمام شده تمام ِ آن صبوری ها. از اولش هم متنفر بودم از ساکت شدن ناگهانی دوست داشتنی هایم. از بی تفاوت شدن هایشان. از نگاه های یکجوری! از رفتار سرد کسی که تمام زندگی ام بوده و هست. متنفرم از زخم هایی که از گذشته روی دلم مانده. از آن زخم زبان هایی که تو همیشه مرهمشان بودی. من...می بینی مرا؟ ... توی پله ها می بینی ام رد می شوی. اشک هایم را می بینی رد می شوی. توی خیابان بی تفاوت رد می شوی. توی همان..همان جایی که عاشق چشمانت شده ام ....می بینی ام و رد می شوی. توی حیاط. توی پشت بام. توی اتاق. توی آشپزخانه. همه جا می بینی ام رد می شوی. تو که مرا می شناسی. تو که می دانی با این رفتار ها دیوانه تر می شوم. چشمان خودت که دارد همه چیز را می گوید چرا انکارش می کنی؟ چرا می خواهی بگویی هیچ طورت نیست؟ چرا غریبه ها را محرم تر از من می دانی؟ تو چرا می خواهی بگویی عوض شده ای؟ ببین مرا...لرزش دستانم را ببین. ببین چشمانم چه سرخ شده اند. راستی یادم رفت بگویم. چشمانم سرخ شده اند. باز هم تو گریه کردی؟...نبودی ببینی ...دیشب چشمانم سرخ شده بودند و داشتم توی تب می سوختم. می دانستم تو سرماخورده ای و داری گریه می کنی که دیشب چشمانم سرخ شده بودند و داشتم توی تب می سوختم. نبودی. نبودی لیوان ِ آب را به لبانم نزدیک کنی و من مکث کنم برای خوردنش و هی ادا در بیاورم که تو بیشتر کنارم باشی. نبودی..ببین..بیا با و با دل من بازی نکن. بیا و دوباره بگو که دلت برایم تنگ شده. بیا و بگو که داری از دست می روی.بیا لرزش دستانم را نشانت بدهم.بیا...اگر بیایی..اگر بیایی..آآآآآآخ که دلم چقدر تنگ آن چشمان ِ خاصت شده. تنگ ِ آن موج های صدایت...اگر بدانی...می دانم که تو هم دلتنگ شده ای. می دانم که هنوز قول و قرارمان را یادت نرفته. یادت نرفته دیگر؟ می دانم که محال است یادت برود. تنها شب که می شود می دوم بالای پشت بام. دستم را می گذارم زیر چانه ام و یک دل سیــــــــــــر نگاهت می کنم. خودت را و بیشتر همان چشمانت را ... تو که حال دلم را می دانی. تو که می دانی همه چیز را. تو که می دانی دارم از دوری ات آب می شوم. آب بشوم؟ آب می شوم. برای ِ تو ذره ذره آب می شوم. دلم دارد غنج می رود از این آب شدن. می دانی چرا؟ می دانم که می دانی. شده بود جزء ای از وجودم که شب و روز بیایم زل بزنم توی چشمانت و بگویم:می گذاری فقط کمی فدایت شوم؟ تو ریز می خندیدی. حالا دارم ذره ذره آب می شوم. حالا دارم ذره ذره فدایت می شوم. دارم ذره ذره درون ِ خودم فدایت می شوم. اما تو که نیستی. تو حالا ...چقدررررر حسودی ام می شوم به زمینی که حالا داری قدم هایت را روی چشمانش می گذاری. حسودی ام می شوم به مُهری که روزی 37 بار بر آن بوسه می زنی. حسودی ام می شوم به دکمه های لباست حتا. به صدایت. حسودی ام می شود به صدایت. کاش می شدم زودتر برسد آن روزی که دیگر صدایت شده ام...کاش.. 

 

+ می خواهم بخوابم. از خواب بپرم و ببینم روی پاهای تو به خواب رفته ام.

+ عنوان از احسان پرسا


 


 


+ 10:12 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر