شبکه اجتماعی پارسی زبانانپارسی یار

پيام‌هاي ارسالي

تسبیح دیجیتال
+ گفتم از کار برد مرا خنده کردنت خنديد و گفت من به تو کاري نداشتم ... . . . وحشي بافقي
+ [تلگرام] اعياد شعبانيه تون مبارک :)
+ [تلگرام] امن تر از حرمت نيست، همان بهتر که کودکِ گمشده در صحن تو پيدا نشود . . . #محمد_رسولي
?????? شعر اگر از تو نگويد همه عصيان باشد زنده در گور غزلهاي فراوان باشد . التماس دعا
+ [تلگرام] و پنجره‌اي که رو به قاب خنده‌هايت باز نشود هيچ فرقي با ديوار ندارد... . . . مرتضي فتحي
:)@};-
* کميل *
مثل هميشه عالي
+ #معرفي_کتاب *نخل و نارنج* وحيد يامين پور تاريخ جنگ‌هاي ايران و روس، حضور انگلستان، امپراتوري عثماني و … از جمله موضوعاتي هستند که نويسنده در اين رمان، به جز زندگي شيخ انصاري و تاريخ علماي شيعه به آن‌ها پرداخته است. زمان معاصر شيخ مرتضي انصاري، در دوره قاجار بوده است.
نويسنده در صفحه اول کتاب، پيش از شروع متن داستان آورده است: «نخل و نارنج» روايت شور و شوق شيخ اعظم، خاتم‌الفقها و المجتهدين، مرتضي انصاري است که همچنان به‌عنوان نگين درخشان علم و تقوا ستايش مي‌شود. آنچه مي‌خوانيد، داستاني است که هرچند به قلم خيال نگاشته شده است، کوشش شده بر اسناد و واقعيت‌هاي تاريخي استوار باشد.
در *قسمتي از اين کتاب* مي‌خوانيم:بازار نجف از هفت شاخه به حرم منتهي مي‌شد و آن راهي که مرتضي مي‌آمد از سمت شرق و در مقابل ايوان طلا به حرم مي‌رسيد. چند نفر با لباس‌هاي بلند عربي در حال بازگشت از نماز جماعت ظهر و عصر بودند. از اقامه نماز چيزي نگذشته بود و هنوز خادمان حرم درها را نبسته بودند. مرتضي نعلينش را بيرون حرم از پا درآورد و به سمت درگار چوبي رفت.
همه 7 نظر
* نخل و نارنج/وحيد يامين پور/انتشارات کتاب جمکران*
خيلي خوب و تاثيرگذاره اين کتاب
+ #معرفي_کتاب کآشوب حجم عجيبي از اتفاقات بسيار خوب را در خودش رقم زده است. افراد گوناگون با نگاه ها و حس و حال هاي مختلف يک واقعه را تعريف کرده اند اما وقتي وارد روايت ها مي شوي، حس مي کني هر روايت به دنيايي غير از روايت ديگر تعلق دارد.
اين پراکندگي را جز در يک چيز، يعني پايبندي به روايت واقعي، در بقيه ي موارد مي توان ديد؛ از سبک روايت و اينکه مثلاً راوي چندم شخص است تا مضمون روايت ها و اينکه هر نفر به کدام بخش از اين رويدادِ واحد اما پر جزئيات پرداخته . اصلاً وقتي کآشوب را مي خواني ناگهان يکه مي خوري که وه! در اين حادثه ي تکراريِ دم دستي که همه هم ديده ايم، چقدر اتفاق نديده و زاويه ي نرفته هست.
*شخصيت هاي روايت ها بسيار متنوع اند: از منبري و روضه خوان و هيأت دار و گريه کن و خادم و خادمه ي هيأت گرفته تا عاشوراپژوه و حتي عاشوراپرهيز و حتي تر بچه ي شش ساله ي مردِ روضه خوان.*
بعدی همه 14 نظر قبلی
{a h=khckdk}غزل صداقت{/a} آره اگه زحمتي نيست
http://maysan.parsiblog.com/Old/Feeds/ چشم
+ [تلگرام] عيدتون مبارک :)
عيد شما هم پساپس مبارک
+ [تلگرام] پيوسته است سلسله‌ى موج‌ها به هم خود را شكسته، هركه دل ما شكسته است . . . صائب تبريزي
دل شکستن هنر نميباشد ، تا تواني دلي به دست آورد ...
+ [تلگرام] چو طفلى گُم شده ست ام مَن، ميانِ كوى و بازارى كه اين بازار و اين كو را،نميدانم! نميدانم...! . . . مولوي
+ #معرفي_کتاب سال 96 چه کتاب هايي خوندين؟ :)
*پوريا*
دقيق يادم نيست ، اما ديشب رهِش رضا امير خاني تموم شد.
*پوريا*
امسال سال کم کتابي بود : ) !
بعدی همه 32 نظر قبلی
نگين آفرينش
ما و کتاب!؟ مگه داريم مگه ميشه
+ #معرفي_کتاب در متن پشت جلد کتاب *«يادت باشد»* اين گونه آمده است: سر سفره که نشست گفت: «آخرين صبحونه رو با من نمي‌خوري؟!»؛ با بغض گفتم: «چرا اين طور ميگي؟ مگه اولين باره ميري مأموريت؟!»؛ گفت: «کاش مي‌شـد صداتو ضبط مي‌کردم با خودم مي‌بردم که دلم کمتر تنگت بشه». گفتم: «قرار گذاشتيم هر کجا که تونستي زنگ بزني، من هر روز منتظر تماست مي‌مونم منو بي خبر نذار».
با هر جان کندني که بود برايش قرآن گرفتم تا راهيش کنم، لحظه آخر به حميد گفتم: «حميد تو رو به همون حضرت زينب(س) هرکجا تونستي تماس بگير». گفت: «جور باشه حتماً بهت زنگ مي‌زنم، فقط يه چيزي، از سوريه که تماس گرفتم چطوري بگم دوستت دارم؟ اونجا بقيه هم کنارم هستن، اگه صداي منو بشنون از خجالت آب ميشم»؛
به حميد گفتم: «پشت گوشي به جاي دوستت دارم بگو يادت باشه! من منظورت رو مي‌فهمم». از پيشنهادم خوشش آمده بود، پله‌ها را که پايين مي‌رفت برايم دست تکان مي‌داد و با همان صداي دلنشينش چندباري بلند بلند گفت: «يادت باشه! يادت باشه!» لبخندي زدم و گفتم:«يادم هست! يادم هست!».
بعدی همه 17 نظر قبلی
سلام کانالي در ايتا سراغ دارم پي دي اف کتب زيادي دارد حتما مراجعه کنيد بد نيست @khanevadeherani
يادت باشد رو هم دارد
+ [تلگرام] بر ما گذشت نيک و بد اما تو روزگار فکري به حال خويش کن اين روزگار نيست . . . عماد خراساني
+ #معرفي_کتاب *ناقوس ها به صدا مي آيند* کتاب «ناقوس ها به صدا درمي‌آيند» داستان دلدادگي يک کشيش مسيحي است که در مسکو سکونت داشته است. او کتاب‌ها و آثار خطي و قديمي فراواني دارد و علاقه ي بسياري به اين کار دارد.
وقتي يک نسخه قديمي از مردي تاجيک به دست او مي‌رسد، مشتاق مي‌شود که کتاب را از او بخرد، اما مرد تاجيک جان خود را به دست کساني که دنبال اين کتاب ارزشمند هستند، از دست مي دهد و از اينجا به بعد، کشيش روسي پا در مسيري مي‌گذارد که به شناخت امام متقين، اميرالمؤمنين، علي (ع) منتهي مي‌شود و طوري از حضرت علي حرف مي زند که اطرافيانشان متعجب مي شوند
و به او مي گويند تو که دوست و آشناي مسلمان نداشتي پس چطور اينقدر از مولاي متقيان حرف مي زني و گويي که از اول مسلمان بوده اي.
بعدی همه 13 نظر قبلی
??.الي.??
کتاب خوبي بود :)
سلام اين کتاب رو خوندم واقعا خيلي کتاب خوبيست
+ #معرفي_کتاب سلام..:) اخيرا مشغول خوندن چه کتابي هستين؟ :)
سلام......يک +يک....نوشته جوجومويز
سلام همزمان کتاب خواني هم چت در پيام رسان ؟!! از اون حرفهاست
بعدی همه 130 نظر قبلی
هزار ويک شب
سلام باشگاه پنج صبحي ها ولي اخيرا خيلي کم شده کتاب خوندنم
+ #معرفي_کتاب چايت را من شيرين مي کنم
شخصيت اصلي رمان دختري به نام سارا است. سارا هيچ وقت ايران را نديده است اما اصالتش ايراني است. او با پدر و مادر و برادرش در آلمان زندگي مي کنند. مادر او زن بسيار مومن و اهل نمازي است اما پدرش عضو گروهک مجاهدين خلق بوده است و به اين دليل بعد انقلاب به آلمان مهاجرت کرده اند.
سارا مو بور و چشم رنگي است. اخلاق سردي دارد شخصيتش شبيه آلماني ها شکل گرفته. مسلمان نيست و دين خاصي هم ندارد. پدرش دائما مشروب مي خورد. مادرش را هميشه کتک مي زند. رفتار پدر سارا باعث شده است که سارا هم از ايراني بودن و هم از مسلمان بودنش بسيار متنفر باشد
بعدی همه 14 نظر قبلی
بقيش هم بگيد (:
http://bandevmaaboud.parsiblog.com/Old/Feeds/ اون ديگه بايد کتابشو بخري بخوني:)
mp3 player شوکر
غزل صداقت
رتبه 36
68 برگزیده
3933 دوست
فهرست کاربرانی که پیام های آن ها توسط دبیران مجله پارسی یار در ماه اخیر منتخب شده است.
برگزیدگان مجله تير ماه
vertical_align_top