فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
آشکارا نهان کنم تا چند؟ - اقلیم ِ احساس قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

 

 

 

 

حالا که دارم می نویسم فکر می کنم، تمام چیزهایی که این همه وقت بهشان فکر کرده ام، یا خواب بوده یا خیال. من شما را دیده ام؟ با شما حرف زده ام؟ چه خیال ِ قشنگ ِ محالی!

همه چیز برایم مثل ِ بودن میان ِ مه می گذرد و شما میان ِ همان مه ایستاده اید و مرا تماشا می کنید. دارید حرف می زنید. حواسم پرت می شود پی ِ نگاهتان. دیگر کم مانده که لیوان آب روی میز را خالی کنم روی سرم. حداقل یا از خواب بیدار می شوم و یا همه چیز را باور می کنم. شاید هم لازم باشد شما چند قطره از آب همان لیوان را بپاشید توی صورتم. نمی دانم. همه چیز برایم خیلی عجیب است. باورم نمی شود اصلا. حالا باید باور کنم که دارم صدایتان را می شونم؟ با همین گوش ها؟ این تپش ِ قلب و هیجان ِ زیادی نمی گذارد درست نفس بکشم و خوب صدایتان را بشنوم. نفسم یکی در میان بالا می آید. پر از حس ِ متضادم. انگار که یکی هل داده باشدم از جایی خیلی بلند و شما دستتان را دراز کرده اید به سمت من، اما هر چه نگاه میکنم انگار دستتان دورتر می شود. فکر می کنم زیر پاهایم خالی شده و زمینی برای تکیه دادن حس نمی کنم. می خواهم حرفی بزنم. لال شده ام. شما دارید با تعجب مرا نگاه می کنید؟ می بینید که دیوانه شده ام؟ می دانید چرا؟ ... اصلا بی خیال. یک بار هم که شما را دیده ام نباید با این حرف های بی معنا بگذرد. راستی شما تمام نوشته هایم را خوانده اید؟ نامه هایی که برایتان میفرستادم را چه؟ پس چرا هیچ وقت جوابی....؟ البته اصلا هم نباید برایتان اهمیتی داشته باشد. نه؟ نمی دانم چرا دستانم این همه می لرزند و صدایم. می خواستم برایتان بگویم که...شما به من لبخند زدید؟ یادم رفت چه میخواستم بگویم. شما نمیدانید که..شما هیچ چیز نمی دانید. دیگر نمی توانم این حجم از هیجان را تحمل کنم. باید بروم. سرم را به معنی خداحافظی تکان می دهم . حمل بر بی ادبی نگذارید. زبانم دوباره بند آمده. نمی توانم چیزی بگویم. فکر می کنم حسم را فهمیده اید که دوباره لبخند زدید. پس چرا هنوز ایستاده ام و بی حرکت شما را نگاه می کنم؟ نگاهتان ...بی شک اگر جای من بودید همان لحظه قلبتان از حرکت می ایستاد. دیگر نمیتوانم بمانم ... نگاهتان ... فقط می دانم باید تکه ای از لبخندتان را بدزدم و تمام پله ها را بدوم به دنبال اکسیژن.

 

+ اگر می توانستم حرف بزنم شاید سالها می گذشت. ولی قبل از حرف زدنم باید از شما قول می گرفتم که تحمل دیدن اشک ریختن هایم را داشته باشید.

 

 

 



+ 7:29 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر
دریافت کد گوشه نما