همچنان باران می بارد... نگاه مردم را کاملا حس میکنم و من ته دلم به نادانی شان میخندم ... ولی خوبی انتظار من این است که باران با من است ، درد دلم را میفهمد...

با هیجانی خاص می خواهم که تمام وجودم را باران بزند!
بین من و باران رازیست که حتی ابرهای تیره هم از آن بی خبرند...
چه رویایی!
قدم میزنم زیر باران در کوچه های تنهایی م...لذت زیر باران را من میدانم و بس...
لذت بارانی که بصورتم می خورد را به سرمایی که تمام وجودم را در برگرفته ترجیح میدم ...
تمام صورتم خیس شده ...
نمی دانم بین من وباران و او چه رازیست که که این گونه شیدا دل میشوم
مرور میکنم خاطرات آن روز بارانی را زیر باران
بغضم در لابه لای قطره های باران پنهان می شود.
انتظار . . .
انتظار . . .
انتظار . . .
چه سخت است انتظار ...
رد پاهای قدیمیمان میشود تسلی دل من ، میشود مرهم ریش دل من..
اینبار اشکم لابه لای قطرات باران پنهان میشود...
ای کاش خودت را نشانم میدادی و دوباره با هم در زیر باران ، دستانمان را گرم میکردیم ...
تو را نمیدانم اما من شیدای شیدایم، چون من میدانم باران چیست . . .
| Design By : Pars Skin |
