فرار می کنم ؛فــــرار... این جا آدم ها تمام شده اند... تمام کسانی که می بینم آدم شکنند... قلب احساس خاطره غرور ... و لبخندم رامیشکنند... و پس از آن میگویند :متأسفم. و سوار بر نسیمی از خوشی که همراه خود آورده بودند؛طوفان میشوند و ویران می کنند و ... می روند! به همین سادگی . . .

نوشته شده در شنبه 22/11/90ساعت
11:41 عصر توسط غزل صداقت نظرات ( ) |
| Design By : Pars Skin |
