نبايد شيشه را با سنـــــــــگ بازي داد !نبايد مست را در حال ِ مستــــــي . . . دست ِ قاضـــــــــي داد نبايد بي تفاوت چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست ِ خيــــــــــــــــس ِ باران داد !کبوترها که جز پرواز ِ آزادي نمي خواهند !نبايد در حصار ِ ميـــــــــــــله ها . . . با دانه اي گنــــــدم . . . به او تعليم ِ مانـــــــــــدن داد !
موفق باشي...
دلتنگي يعني همين بارات هاي بي امان...
همين خيابان هاي بلند خيس...
همين آدم هاي در انتظار...
همين چتر سياه روي سر...
دلخستگي يعني اينکه من ديگر تنها زير هيــــــــــــچ باراني قدم نخواهم زد...
سلام...
خيلي قشنگ بود..
ياحق
با ادامه داستان نسيم و صبا ( قسمت 6 ) به روزم!
اي بابا
خب بيا بگو ديگه
دهعععععععععععععععععع
سلام
من ميام
تو نمياي !!!!!!!
خب همين حالا بيا تو خ بپرس
بدو
واقعا قشنگ بود :)