• وبلاگ : اقليم ِ احساس
  • يادداشت : دل ِ تنگ ...
  • نظرات : 2 خصوصي ، 14 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    + خـــــاتـــون 
    « دلم که برايت تنگ مي شود ، يعني هر روز ، پشت ِ ديوار ِ آسايشگاه ِ لعنتي مي ايستم. درست زير ِ شاخ و برگ ِ ياس ِ خوش بويي که تو آن را نشان کرده بودي. وقتي با من قهر مي کردي، سايه اش را مهمان مي شدي و من هر بار با بستني توت فرنگي ، خريدار نگاه ِ گرم تو مي شدم و هي حرف مي زديم و حرف مي زديم و مي خنديديم و مي خنديديم. آنقدر مي خنديديم که حواسمان به آب شدن و چکيدن قطره هاي بستني توت فرنگي روي چادر سوغاتي ِ مادربزرگ نبود. هنوز يادم هست تا خنده هاي تو مي خواست اوج بگيرد ، چشم هايت باراني مي شد و باراني ام مي کرد. و در حوالي ِ همين باران بود که با هم به خانه بر مي گشتيم.
    حالا هي هر روز مي آيم پشت ِ اين ديوار ِ لعنتي و مي دانم که تو از آن سوي ديوار هم مي تواني صداي نفس هاي خسته ي کپسول اکسيژن را بشنوي. مي دانم روزي که تمام مولکول هاي اکسيژن تمام شود، پر وا و به سوي تو پرواز مي کنم.»
    پاسخ

    من تو ام يا تو من؟ اين همه ي واژه ي آشنا ... اين همه واژه ي آشنا ...